داستان

   

    مستوره ، گوشی تلفن را گذاشت سر جایش. حسین گفت : " میان فردا؟ " مستوره بخاری علا الدین را زیاد کرد و گفت : " مهین خانوم بود. آره. گفت همه با هم میان. " بلند شد در پستو را آرام باز کرد . لحافی را از زیر میترا کشید بیرون. چراغ را خاموش کرد و لحاف را کشید روی خودش و حسین. گفت : " حسین ! بگم حامله ام؟ " حسین دست کشید روی سبیل های سیاهش . " نه واسه چی؟ دنبال بهانه می گردی؟" لحاف را پیچید دورش و پشتش را کرد به مستوره. " لباس گشاد بپوش. این بار بیان می ره تا کی دوباره بیان" . مستوره صدای تیک تاک ساعت دیواری را می شنید. چشمهایش را گذاشت رو ی هم . " اونوقت اگه بفهمن چی می شه؟ " حسین خوابش برد. مستوره هم خوابید.

       صبح ، آفتاب نزده ، مستوره بیدار شد. رفت حیاط. صورتش را با آب چشمه شست . خنکی آب خواب را از سرش پراند. از پله های حیاط پایین رفت و در مرغدانی را باز کرد. نان خشکها همین طور پخش شده بودند روی زمین . با پا جمعشان کرد گوشه ی دیوار. از پله ها که بر می گشت بالا، چند تا گردو را که افتاده بودند روی زمین برداشت. گردوها را گذاشت لبه ی پله و با سنگ کویبد رویشان. انگشتهایش سیاهی پوست گردو را گرفته بود. گردوهای تازه را پوست کند و گذاشت توی دهانش .

      حسین که صدایش زد ، جا خورد. داشت دستهای سرما زده اش را ها می کرد. گفت : " چه زود پا شدی" حسین که آب می زد به صورتش گفت : " خوابم پریده . راهروی بالا رو جارو زدی؟" " نه. دو روز پیش زدم ولی حالا لابد پر از برگ خشک شده دوباره" " پس تو بالا رو جارو بزن ، من می رم کارگر بیارم گردو بزنه یه ذره " حسین موتورش را روشن کرد و از در رفت بیرون.

      نور کم رمق خورشید از لابه لای پرده ی تور افتاده بود روی رختخوابهای پهن وسط خانه. مستوره رختخوابها را تا کرد و بستشان لای رختخواب پیچ بزرگ. تشک ها را هم گذاشت روی کولش و برد توی پستو. چادر شب چهارخانه ای رویشان کشید . از در که می آمد بیرون، میترا ناله کرد و غلطی زد. مستوره آرام زد پشتش و برایش لالایی خواند تا دوباره خوابش برد. بعد هم امد بیرون و در پستو را هم پیش کرد. آفتاب رسیده بود تا وسط اتاق ،روی فرش پشمی قرمز رنگ . نسیم ملایمی که بیرون می وزید برگهای درخت گردو را تکان می داد و سایه شان روی فرش،کمرنگ و پررنگ می شد. مستوره رفت آشپزخانه . سماور را روشن کرد . یک تکه نان از لای پلاستیک کشید بیرون و چای که داغ شد ، کره ی محلی را مالید روی نان و قبل از آنکه حالش بد شود، خورد.

       لباس ها و کهنه های میترا روی بند پهن بودند . مستوره جمعشان کرد. دوتا از شلوارهای حسین هم بودند که هنوز نم داشتند. قبای توردار خودش هم بود. پیراهن را برداشت و با لباس هاس میترا آوردشان توی خانه. از توی کمد دیواری ساق شلواری سیاهی برداشت . دامن طوسی پشمی ای هم کشید بیرون. لباس هایش را عوض کردو روی آنها ،قبای گشادش را تن کرد.

       راهروی بالا همان طور که مستوره فکرش را می کرد پر از برگ های زرد رنگ و نارنجی و گاهی سبز بود. مستوره جارو را کشید روی زمین و برگها را از لبه ی باغچه ریخت زیر پای درختها. برگهای خشک زیر پایش خش خش می کرد و هر نسیم ملایم دوباره یکسری برگ می ریخت روی زمین. راهرو که تقریبا تمیز شد مستوره صدای کشیده شدن چرخ ماشین را روی راه خاکی پشت در شنید. روسری اش را سرش کرد و سریع از پله ها پایین امد. در پارکینگ را باز کرد. سمند نقره ای وارد شد. مهین خانم از پشت پنجره برای مستوره سر تکان داد . پشت سر سمند ، ماشین بزرگی وارد شد که مستوره اسمش را نمی دانست. ماشین به سختی از در تو آمد . و بالاخره هر دو ماشین با مسیری از گرد و خاک پشت سرشان ، خاموش شدند. مهین خانم اول از همه پیاده شد. سبد پلاستیکی بزرگی دستش بود. مستوره پرید سبد را گرفت و سلام کرد. مهین خانم که روسری اش سر خورده بود روی شانه اش، مستوره را بوسید. حال حسین آقا را پرسید . " خوبه خانوم . رفته پی کارگر واسه گردو زدن " آقای ریاحی هم پیاده شده بود. " سلام مستوره خانوم. خوبی؟ حسین آقا کی رفته؟ " مستوره که چشمش مانده بود به زن و مردی که داشتند پیاده می شدند، گفت : " صبح زود رفت آقا . گفت وقتشه. " آقای ریاحی گفت : " زود امسال رسیدن. گرم تر بود هوا نه ؟ " بعد پرسید : " ولایت چه خبر مستوره خانوم؟ " " سلامتی. ما که نرفتیم خیلی وقته آقا "  زن و مرد آمدند سمت مستوره . زن  سلام کرد. مستوره رو به مهین خانم گفت : " گیتی خانوم هستن . نه؟" مهین خانم نگاهش را از درخت گردو گرفت و گفت : " آره! آفرین . عکسش رو دیده بودی؟ " مستوره که داشت سلام علیک می کرد جواب داد : " نه خانوم! شبیهتون هستن. " مهین خانم غش غش خندید و گفت: " وا! راست می گی؟ بچه که بود همه می گفتن کپی ریاحیه. حالا نمی دونم. دوری لابد شبیه مون کرده! " باز خندید. باد شدیدی می وزید و شاخه های درختها را خم می کرد. دو تا مرغ قد قد کنان از کنار پای مستوره گذشتند. مهین خانم پرسید : " تخم می ذارن اینا؟ " " بله خانوم. نذارن که نگهشون نمی داریم " " چند تا داری؟ " " چهار تا مرغ با یه خروس. " و پرسید " خروس رو ندیدین ؟ " مهین خانوم رو کرد به گیتی گفت : " گیتی شما هم مرغ و خروس دارین نه؟ " گیتی که تا آن موقع ساکت بود  با لهجه ای برای مستوره غریب بود گفت : " نه مامی. گاو داریم. " مستوره با اشتیاق پرسید : " شیرده؟ چند تا ؟ " گیتی گفت : " پنج تا . " مستوره گفت : " گوساله هم میارن ؟ " گیتی گفت : " نه. شیر می گیریم فقط. گوساله نه. " مستوره که از پله ها پایین رفته بود ، از توی مرغدانی یک خروس را به سمت بالای پله ها هل می داد. " تنبله خانوم! ولی پراش رو ببینین! " پرهای خروس بلند و شفاف بود. آبی نفتی و سرخابی خوش رنگی زیر نور آفتاب روی پرها برق می زد. " تخم محلی میارم واسه تون . فردا صبح نیمرو بخورین. "

      مردها خرت و پرت ها را از توی صندوق عقب ماشین ها گذاشته بودند بیرون. وسایل طی سه چهار بار آمدن و رفتن از توی ماشین ها خالی شد. هر بار هم مستوره آمد و رفت. بار آخر شوهر گیتی  خواست چند اسکناس هزار تومانی بدهد دست مستوره. مستوره اسکناسها نگرفت. آقای ریاحی گفت : " رضا جان! بیخود تلاش نکن. نمی گیره. این زن و شوهر والله نمی دونم چی بگم... پول ماها رو قبول ندارن. " مستوره که دستش دو گوشه ی پیراهنش را چسبیده بود ، سرخ شد و گفت : " آقا ما نمک پرورده ایم. " بعد هم راه افتاد سمت خانه ی خودشان . " امری داشتین صدا کنین. حسین آقا اومد می گم بیاد خبرتون کنه. "

      حسین ده دقیقه بعد با دو تا کارگر افغانی آمد. مستوره گفت : " اومدن. دخترش هم اومده. دامادش هم گمونم. " حسین به افغانی ها درختها را نشان داد و گفت که باید تا نوک شاخه ها بروند. بعد هم بهشان تشر زد که اگر نمی توانند از اولش قرار نگذارند. کارگرها قبول کردند . حسین رفت توی آشپرخانه و چای را از دست مستوره گرفت و هورت کشید. " حسین ! نفهمیدن گمونم. " حسین لقمه ای نان کرد توی دهانش. " چی رو؟ " - " اینکه حامله ام " - " گفتم که" مستوره با صدای گریه میترا داشت از آشپرخانه می رفت بیرون.- " اون دامادش خواست پول بده بهم، نگرفتم " حسین چیزی نگفت.

      ظهر ، مردها جمع شده بودند وسط حیاط زیر درخت گردوی بزرگ. آقای ریاحی و رضا تکیه داده بودند به تنه ی پهن و پر چین درخت. دو کارگر افغانی به حرفهای حسین با دقت گوش می دادند . حسین با اشاره دست درختهای گردو را نشان می داد و شبیه خودش نبود. مستوره خودش را قایم کرد پشت چهار چوب پنجره  که رنگ رویش طبله کرده بود و باز خیره ماند به حسین.  میترا بیدار شده بود و داشت روی فرش چهار دست و پا راه می رفت. دستش را گذاشت روی پای مستوره که خودش را بلند کند. مستوره خم شد و دستهای میترا را گیر داد به پایه های کمد.پستانش را از زیر بلوز کشید بیرون و کرد توی دهان میترا. دخترک خمار از لذت به پستانهای پر شیر مستوره مک می زد. همه میگفتند شیر بدهی حامله نمی شوی . ولی شد. نفهمید کی.بدش نمی آمد. پسر می شد که خوب هم بود . فقط ترسش از خانه بود. شرط ماندنشان این بود که بچه نیاورند. اصلا آقای ریاحی گشته بود پی خانواده ای که بچه شان نشود. میترا را که حامله شد، خودش هم باورش نمی شد. دم کرده ای را خورده بود که عمر، برادرش، آورده بود. ترس برشان داشته بود که بیرونشان کنند. نکردند. همه به مستوره تبریک گفتند. مهین خانم خودش کلی قرص داد بخورد. گفت خوب است. پول هم دادند تازه. کمک خرج. ولی همان موقع طی کردند که مراقب باشند یکی شان دو تا نشود.

    حسین از توی حیاط داد زد و مستوره را صدا زد. مستوره که رفت بیرون ، حسین گفت هر چه چادر و ملحفه دارند جمع کند و بیاورد برای زیر درخت . آقای ریاحی اعتراض کرد که چادر نمی خواهد . گفت خودشان جمع می کنند . مستوره همه ی مدت ساکت ماند و تماشایشان کرد. دست آخر آقای ریاحی گفت : " مستوره خانوم! نمی خواد چیزی بدی. فقط وقت زدن ،خودت هم بیا کمک. "

چای جوشیده بود و سیاه رنگ شده بود. مستوره می دانست تلخ هم شده است. برای همین رنگ چای را ریخت توی لیوان و گذاشت برای رنگ موی سرش. موهای سرش سفید در آورده بود . مستوره عادت داشت با حنا و چای رنگشان می کرد. گاهی هم زرده ی تخم مرغ قاطی اش می کرد. جفت و مورد هم از کوه می کندند برایش می اوردند. اینها را که می گذاشت روی موهایش ، جان می گرفتند. چای تازه دم را ریخت توی استکان های کمر باریک که برای مهمان گذاشته بود زیر رف آشپرخانه . حسین سینی چای را با پولکی های کنارش برد برای مهمان ها.

مهین خانم و گیتی که روسری هایشان را دور پشت سرشان گره زده بودند، آمدند توی حیاط . مهین خانم دامن کلوش بلندی به پا داشت و گیتی هم شلواری آبی رنگ. هر دو تا ژاکت های کلفتی پوشیده بودند و از سرما خودشان را کز کرده بودند .مستوره گفت : " سوز زمستون افتاده تو جون هوا" مهین خانم گفت : " نه ! خوبه هنوز! من بچه بودم این موقع تا اینجا برف نشسته بود" ساق پایش را نشان داد. آقای ریاحی دوتا گردو را در دستش قل داد و به گیتی گفت :" کیسه ی مستوره خانوم را دادی بهش؟" گیتی گفت:" آخ! نه ! " رضا را صدا زد و گفت صندوق عقب را باز کند.رضا از پای منقل آمد. سه تا کیسه ی بزرگ سیاه رنگ و یک جعبه ی مقوایی کوچک را از صندوق درآورد و گذاشت روی پله های خانه ی مستوره. گیتی گفت: " یه سری لباس و وسیله خونه اس. گفتم شاید به درد شما بخورد" .

 بوی کباب چند تا گربه ی دور و بر را کشانده بود به باغ. گربه ها یکی شان حنایی بود. یکی شان سیاه ، که لنگ می زد موقع راه رفتن. مستوره گفت : " مال ایران خانم هستن . غذاشون می ده . اهلی شدن " . گیتی دست کشید روی تن یکی از گربه ها . گربه ی حنایی چشمهایش را خمار کرد. مهین خانم که پایش را می مالید به تن گربه ی سیاه گفت :" مستوره خانوم! چیزی ناهار درست نکنی ها. کباب هست " میترا چهار دست و پا از اتاق آمد بیرون. مهین خانم و گیتی هر دو نا خودآگاه رفتند سمت پله ها. مستوره خودش را رساند به میترا . بلندش کرد. روی یک دست نگهش داشت و گفت : " سلام کن " میترا که داشت می خندید سلام کرد و دو زن با لبخند نوبتی دخترک را بغل کردند. مستوره به گیتی گفت که بچه پس فردا دو ساله می شود. گیتی خندید و گفت:" تولد می گیرین براش ؟" مستوره گفت نمی داند. مهین خانم به کلاغها نگاه کرد که صدایشان آسمان را پر کرده بود و گفت : " دارن می گن پاییز اومده ها! "

    کارگرها فرز بودند. شاخه ها را تا نوک می رفتند. درخت به درخت گردوها را می زدند .حسین خوب ازشان کار می کشید. مستوره رفت توی مرغدانی و تخم مرغهای گرم را گذاشت توی سبد . بعد رفت زیر درختها را نگاهی انداخت . می دانست مرغها گاهی می روند زیر درختها ، لای علفها تخم می گذارند. از پیدا کردن این تخم مرغها خوشش می آمد. شش تا پیدا کرد. سبد را برد دم خانه ی مهین خانم.- " برای نیمروی فردا. ممکن است دوزرده هم باشن بعضی هاشون "  هر چه تعارف کردند تو نرفت. مهین خانم مستوره را نگه داشت تا رضا کبابها را از روی منقل بیاورد. سینی را پر کرد و تحویل مستوره داد.

  کبابها برشته بودند و توی دهان آب می شدند. مستوره سهم حسین را کنار گذاشت و رویش دوتا گوجه و یک تکه بزرگ سنگک خواباند. میترا از غذا خوشش آمده بود. تکه های کوچک نان و کباب را می مالید به لبهایش و با برگهای ریحان بازی می کرد. بعد از غذا ، مستوره، میترا را گذاشت توی ننو و آنقدر تکانش دادتا بچه خواب رفت.

آفتاب رمقش رفته بود. مستوره تا قبل از تاریک شدن به قدر یک گونی گردو جمع کرد. حسین نوز توی باغ بود. قرار بود تا آخر شب بمانند همه ی درختها را بزنند. مستوره رفت سراغ کیسه های سیاه رنگ. گره شان را باز کرد . یکی از کیسه ها خالی کرد روی فرش. کیسه پر بود از لباسهای رنگی. مستوره یکی شان را برداشت. بلوز آبی روشن لختی بود دور آستینش تور سفید داشت و جلوی یقه اش چند تا دکمه ی نگین دار دوخته شده بود که باز نمی شد. مستوره بلوز را جلویش نگه داشت.سر شانه ها اندازه اش بود. بلوز را تا کرد گذاشت کنار. یک تکه پارچه سفید از لای لباسها آمده بود بیرون.آن را کشید بیرون. پارچه ی بزرگ سفید قد ملحفه ی روی تشک به نظر می رسید که دو تا بند بلند بهش آویزان بود. مستوره با پارچه کلنجار رفت. حدس زد باید دامن باشد. پارچه را رو یپیراهنش پیچید دور خودش و بندها را دور شکم برآمده اش گره زد. دامن به زمین کشیده می شد. قلنبگی شکم از زیر سفیدی دامن توی آیینه ی ترک خورده معلوم بود. مستوره تای بلوز را هم باز کرد و نگه داشت جلوی خودش. روی دامن. روسری سبز را از سرش باز کرد. بلوز را روی پیراهن تن کرد. بلوز روی پیراهن تنگ بود ولی به دامن می آمد. مستوره با همان لباسها برگشت سر کیسه. نشست به برانداز کرد لباسها. هر کدام را در می آورد و نگاهی می کرد. جلویش نگه می داشت و بعد تا می کرد می گذاشت روی هم. بین لباسها پستان بند شل توری سیاهی بود که رویش گلهای قرمز برجسته دوخته شده بود. شورتی هم ، همان شکلی، با تکه ای نخ و یک تکه مقوا به پستان بند آویزان بود. مستوره به تور سیاه انگشت کشید. گلهای قرمز جابه جا چسبانده شده بودند. چند تا هم روی شورت. در صدایی کرد. مستوره لباس را هل داد زیر کیسه. کسی تو نیامد. باد بود. مستوره در را دوباره کیپ کرد. لباسهای کیسه ی دوم بیشتر مردانه بودند. شلوارهای پارچه با پاچه ها تنگ و پیراهن های دکمه دار ساده و راه راه. می دانست حسین فقط شلوار گشاد می پوشد. با مچ بندهای پهن. با شال کمر و گاهی دستاری دور سر. مستوره رفت سراغ کیسه ی خودش. ته کیسه روسری هایی بودند رنگ به رنگ. همهشان مربع های کوچک بودند بی ریش ریشه های دور. گیس موهای مستوره از پشت روسری می زد بیرون. گیس را کرد توی پیراهن. یکی شان طلایی بود با خطهای سیاه. یکی دیگر هم سورمه ای بود با گلهای درشت قرمز. مستوره لباس توری اش را از زیر کیسه کشید بیرون و روی گلهای برجسته دست کشید. شورت را نگه داشت جلوی پایش. نخ کوتاه بود . خم شد تا بتواند پستان بند را هم نگه دارد جلویش. همانطور که خم بود خودش را رساند جلوی آیینه. گلهای قرمز زیر نور کم تک لامپ سقف تیره تر دیده می شدند. مستوره یک کیسه ی فریزری از  توی آشپزخانه آورد. لباس توری را تا کرد و توی کیسه گذاشت. کیسه را چپاند پشت قابلمه ها.

  حسین  که برگشت، چند ستون لباس تا شده بیخ دیوار چیده شده بود. مستوره داشت از توی کارتون قابلمه و ماهیتابه می کشید بیرون. – " ببین چقدر چیز آوردن" حسین جلوی ایینه موهایش را مرتب کرد. – " غذا چی هست بخورم؟ " مستوره از جاجست و بشقاب کباب حسین را آورد. – " هلاک شدی! هیچی نخوردی از صبح ؟ " حسین تکه های ماسیده ی کباب را گذاشت لای نان. – " یخ کرده بد مصب " مستوره دسته ای قاشق چنگال از جعبه کشید بیرون و گفت : " آره. می خوای گرمش کنم " حسین که نان سنگ را تا آخر خورده بود گفت : " فقط برم نون بیار"

  غذای حسین که تمام شد، میترا هم بیدار شد. مستوره که داشت لحاف تشک ها را می آورد بیرون گفت:" تازه پا شده. کی بخوابه معلوم نیست " حسین جورابهای کلفتش را درآورد گفت :" چی هستن حالا این لباسها؟ " مستوره گفت : " خوبن. خوبن " دست برد یکی از شلوارها را نیمه تا باز کرد و نگه داشت جلوی حسین . " بعضی هاشون تازه ی تازه ان" حسین شلوار را گرفت و باز کرد :" من از اینا نمی پوشم. ردشون کن اینا رو. یا هم پس بده " مستوره گفت:" وا! نمی شه که. نپوش خوب"

  حسین شعله ی علا الدین را بالا کشید و لم داد به پشتی . مستوره صدای تلویزیون را کم کرد. اخبار بود. حسین گفت:" تو هم نپوشی ها" مستوره رفت توی آشپزخانه و شروع کرد به غذا پختن. ماهی تابه ها و قابلمه ها را روی هم چید و جا داد کنار قابلمه ها رویی خودش. دستش خورد به کیسه ی فریزری. نشسته بود. گفت:" بیا امسال واسه بچه تولد بگیریم " حسین از توی اتاق گفت : " نمی شنوم چی می گی؟" مستوره برگشت توی اتاق. باد از درز خمیر پوش پنجره ی چوبی رد می شد و عکسهای کاغذی را که مستوره جای پرده چسبانده بود، با خش خشی آرام تکان می داد. شب پره ها دور لامپ می گشتند و هر از گاهی یک کدامشان می سوخت و می افتاد روی فرش تا مستوره فردا جمعشان کند.

   حسین پایش را دراز کرده بود و داشت تخمه های بو داده ی خربزه را می شکست. مستوره استکان چای پر رنگ را گذاشت کنار پای او. میترا را بغل کرد و شیشه ی قنداق را گذاشت توی دهانش. بو یروغن حیوانی پیچیده بود توی اتاق. مستوره گفت:" می گم بیا امسال واسه بچه تولد بگیریم" حسین گفت:" نه" . مستوره گفت:" می شه خونه مهین خانوم اینا اگه بذارن ببینیم" حسین گفت :" نه" مستوره یک شب پره ی سوخته را از روی فرش برداشت و گفت:" فکر کنم گیتی خانم هم حامله اس" حسین چایش را هورت کشید. استکانش را گذاشت توی نعلبکی کنار دیوار و گفت:" این لباسها رو از اینجا جمع کن " دست میترا را گرفت تا بچه چند قدمی راه برود. میترا زمین می خورد و دوباره بلند می شد. مستوره رفت آشپزخانه. حسین گفت :" پاشو غذا رو بیار . امروز هلاک شدم از خستگی".

 

                                                                                                               1 / 6 / 88

 

/ 56 نظر / 198 بازدید
نمایش نظرات قبلی
موفقیت در کمین شماست

امروز گامی برای موفقیت برداشته اید؟ مجموعه ی آموزشی سریع خوانی همراه با نرم افزار ارائه شده توسط استاد بزرگ کتاب خوانی جهان مجموعه ی 7 راز بزرگ انگیزه مجموعه ی آموزشی استفاده از قدرت حافظه مجموعه ی آموزشی استفاده بهینه از شرایط بد و بدشانسی ها مجموعه ی آموزشی تفکر تحول برانگیز مجموعه ی آموزشی تمرکز جادویی مجموعه ی آموزشی راه های اجرایی کسب ثروت مجموعه ی آموزشی مثبت اندیشی و اعتماد به نفس مجموعه ی آموزشی پیروزی در تعاملات روزانه بسته ی آموزشی نکات طلایی برای موفقیت دانشجویان بسته ی آموزشی نکات طلایی در صحبت کردن با کودکان زود دیر می شود 1511002580

بازي انلاين تراوين

با سلام وبلاگ خوبي داري عزيز اگه خواستي بازي انلاين بکني يکسري به سايت ما بزن بازي انلاين تراوين با عضويت رايگان و جوايز هفتگي و سرورهاي قدرتمند www.vikings.ir

نمايشگاه هاست www.hostexhibition.com

با سلام به شما دوست عزيز : از سايت من ديدن کنيد براي شما يک پيشنهاد خوب دارم تبديل و بلاگ شما به سايت دائمي هاستينگ رايگان هديه ما به شما با من در تماس باشين يا هو اي دي host_iran هاست,هاست رايگان,هاستينگ,فروش هاست,خريد هاست,سرور مجازي,وي پي اس ---------------------------------------------------- يک سايت جديد براي اپلود فايل ها و عکس ها بدون محدوديت مي توانيد عضوش بشين و تا يک ترا بايت فضاي رايگان داشته با شيد تازه در ازاي دانلود هر فايلتون هم و يا معرفي زير گروه که عضو ويزه سايت شوند پول در بيارين و تا روزانه 20 دلار در امد داشته باشين .... براي دانلود از لينک هاتون لينک مستقيم تو وبلاگتون بزاريد و کلي امکانات ديگه دوست داشتين حتما به ما سر بزنيد updap.com با تشکر[گل] [گل]

اکانت سه ماهه فيلترشکن فقط هزار تومان

اکانت سه ماهه فليترشکن پرسرعت فقط 1000 تومان www.gazvini.in خريد آنلاين و تحويل آني بدون محدوديت در اتصال بدون افت سرعت و کيفيت قابل استفاده در گوشيهاي اندرويدي و ايفون و کامپيوتر با خريد يک اکانت. از 5 سرويس ما استفاده کنيد Https - Ssl vpn - Inet - Socks www.gazvini.in

سايت و انجمن عشق سرا عاشقي ....محفلي براي عاشقان (بازگشايي مجدد و دعوت به همکاري)

دوست عزيز سلام سايت و انجمن عشق سرا عاشقي asheghisara.ir بلاخره بعداز چند سال تعطيلي مجددا اغاز به کار کرده است لطفا با حظور گرم خودتان عشق سرا را رونقي دوباره بدهيد لازم به ذکر است که عشق سرا در زمينه گفتگوهاي عاشقانه و درد و دل هاي عاشقانه و خاطرات و داستان و...کلا هر چيزي در زمينه عشق و عاشقي فعاليت مي کند و همچين سايت عشق سرا داراي بخش هاي مانند تالار هاي گفتگو (انجمن ها ) انواع فال و طالع بيني بخش خبر و.... ما براي مديريت انجمن ها به دنبال افراد فعال و علاقمند هستيم اگر شما حس مي کنيد در انجمن هاي عشق سرا مي توانيد مديريت کنيد و مي توانيد روزانه حداقل يک ساعت وقت بگذاريد مي توانيد با ما در تماس باشيد راه هاي تماس با ما در بالاي صفحات سايت و انجمن اعلام شده است با کليک روي لينک تماس با ما asheghisara.ir و همچنين يک خواهش هم از شما عزيز دارم که اگر عشق سرا عاشقي را مناسب ديديد در وبلاگ خود به عشق سرا عاشقي يک لينک يا يک پست براي معرفي عشق سرا عاشقي بدهيد در اخر براي شما ارزوي موفقيت مي کنم. asheghisara.ir با احترام مديريت سايت و انجمن عشق سرا

صدف

سلام. خوبين؟ طاعاتتون قبول. منم يه وب با موضوع موفقيت دارم. خوشحال ميشم نظر شما رو هم در مورد مطالبش بدونم :)

آيدا

سلام وبلاگ تونو ديدم واقعا وبلاگ خوبي داريد ، منم يک سايت دارم با موضوع شبکه اجتماعي به اسم کليکي ها محيط خيلي جذاب و سالمي داره با کلي عضو صميمي و مهربان که واقعا خوشحال ميشم بياي و عضو بشي اين ادرس صفحه عضويت http://clickiha.net/signup اومدي خبر بدي بيام پست هايي که گزاشتي رو بخونم . منتظرم عزيز

آيدا

سلام وبلاگ تونو ديدم واقعا وبلاگ خوبي داريد ، منم يک سايت دارم با موضوع شبکه اجتماعي به اسم کليکي ها محيط خيلي جذاب و سالمي داره با کلي عضو صميمي و مهربان که واقعا خوشحال ميشم بياي و عضو بشي اين ادرس صفحه عضويت http://clickiha.net/signup اومدي خبر بدي بيام پست هايي که گزاشتي رو بخونم . منتظرم عزيز

آيدا

سلام وبلاگ تونو ديدم واقعا وبلاگ خوبي داريد ، منم يک سايت دارم با موضوع شبکه اجتماعي به اسم کليکي ها محيط خيلي جذاب و سالمي داره با کلي عضو صميمي و مهربان که واقعا خوشحال ميشم بياي و عضو بشي اين ادرس صفحه عضويت http://clickiha.net/signup اومدي خبر بدي بيام پست هايي که گزاشتي رو بخونم . منتظرم عزيز