گفتم ... گفت

گفت : داری چیکار می کنی؟

گفتم: دارم سعی می کنم داستان بنویسم ولی نمیشه

گفت : راستی چند وقته داستان ننوشتی؟

گفتم : م م م م .... پنج ماه!

گفت : چرا ؟

گفتم : وقت نشده... می رم سر کار نمی رسم

گفت : مطمئنی؟

گفتم : آهان

گفت : تو این پنج ماه چند تا پست گذاشتی تو وب لاگت؟

گفتم : م م م  م ..... حدود سی تا !

گفت : نمی شد نصف این بنویسی و عوضش یه داستان هم حداقل بنویسی؟

گفتم : اصلا به تو چه !

گفت : خوب باشه... فقط پس اینجوری داری می گی که داستان نویسی تو حاشیه است و وبلاگ نویسی اصله نه؟

گفتم : هیچم اینطور نیست... من می خوام داستان نویس بشم

گفت : ولی فرعی ترین بخش زندگی ت حالا داستان نویسی و داستان خونیه... چند وقته کتاب خوب نحوندی؟

گفتم : م م م م .... مشق های کلاسم رو انجام می دم... به غیر از اون هیچی!

گفت : چند تا پست وبلاگ خوندی؟

گفتم : م م م م ..... نمی دونم گیر دادی ها!

گفت : می دونی مغز آدم مثل عضله های بدن آدمه؟ ولش کنی شل می شه؟

گفتم : خوب که چی ؟

گفت : روزمره خونی ذهنت رو روزمره می کنه. دیگه سختت می شه متن جدی بخونی

گفتم : خوب آره ... ولی .... ( داشتم بازی رو آره... ولی رو شروع می کردم.... جلوی خودم رو گرفتم )

گفت : راست راستش رو بگو : تازگی ها کتاب خوب خوندن برات سخت تر از قبل نشده؟

گفتم : م م م م .... چرا.

گفت : همین رو می گم دیگه . یا ادبیات کار جدی تو هست یا نیست. اگه هست باید جدی باشی روش وگرنه می شی نهایتا یه نویسنده ی عامی نویس

گفتم : خوب من که تو وب لاگم چرت و پرت نمی نویسم. همه اش مسائل اجتماعیه.

گفت : ولی به تنبلانه ترین وضع ممکن می نویسیش. مستقیم . مث گزارش.

گفتم : آره ... ولی ( دوباره داشت شروع می شد ) . خوب تو  می گی چیکار کنم؟ من دوست دارم جامعه مو تحلیل کنم.

گفت : اگه این نبودی که بهت گیر نمی دادم. سعی کن این دغدغه ها رو به شکل داستان بنویسی. داری ایده هاتو هدر می دی. مثلا همون پست اونور بوم. این ور بوم. یه داستان محشر می شد بشه. بیخود برداشتی اینجوری نوشتی اش.

گفتم : آره ولی اونجوری خیلی طول می کشه

گفت : بکشه... عوضش کار به در بخوره.... این شکلی شدی مث این زن ها که می شستن سبزی پاک می کردن و حرفهای روزشون رو به هم می زدن.

گفتم : توهین نکن ها! هیچم این چیزا نیست.

گفت : خود دانی. من جای تو بودم اصل وقتم رو می ذاشتم روی ادبیات جدی و اگر وقت اضافه می آوردم می نشستم وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی

گفتم : م م م ... رو حرفهات فکر می کنم . شاید بد نباشه وبلاگم رو مدیریت کنم.

گفت : اگه بتونی این کار رو بکنی بهت قول می دم برات وب سایت بگیرم.

گفتم : جدی؟

گفت : اوهوم

گفتم : م م م م.... مرسی به فکر منی.

می گم : مرسی به فکر منی. هلم می دی. گاهی تلنگری می زنی . هر چند گاهی دردم می گیره و گاهی باهات مخالفم ولی خوشحالم باهات هستم. خوشحالم کنارمی . خوشحالم باهات شریکم. توی زندگی. خوشحالم شریکی به این دلسوزی دارم.

این وبلاگ از امروز قراره بهتر مدیریت بشه. هفته ای یک پست میذارم . سعی می کنم یا داستان باشه از خودم یا از بقیه . گاهی نقد می نوسم و گاهی مطلب علمی یا ادبی. اگر هم خیلی اتفاق مهم ( از نظر خودم ) بیافته مثل قبل روزنگار می نویسم. سعی می کنم این آمار روزنگارم تعدیل بشه!

مرسی از همه ی شما خواننده های خوب وبلاگم که همراهی ام می کنین.

                                                                   امضا : ماه مدیر !

 

/ 63 نظر / 18 بازدید
نمایش نظرات قبلی
افسانه

چه قدر زیاد طول کشید! یه سر به اینجا بزنید، دیدمش یاد ماه رقصان افتادم http://englishrussia.com/?p=1152 [لبخند][گل]

محمد مقدم

سلام . خوبه . لطفا پست بعدیت که داستان از خودت نوشتی خبرم کن . منم یه داستان دارم که شاید خوب باشه . مال دوسه تا پست قبلمه ( مرد آرام و خواهرش و حلزون ها در اتاق )

بانو ه 2 چشم

ماه رقصان یادته قرار بود با هم چایی بخوریم؟ من این جام اگر از این ورا رد شدی یه خبر بده.

سارا

سلام به آبی دوست .. به دستان روشن آفتاب رسیده ایم میان آب ها آتش برافروخته اند خرمن تازه ی زمین سوخت .. عطش به آسمان رسیده است ! [گل]

سه شنبه

سلام بر ماه تاریخی ! شما را به همراه تمامی خوانندگان وبلاگتان به تاریخ بازی دعوت می کنم .

سینا

خیلی وقته چیزی ننوشتی اینجا چی شده؟

ساز خدا

شما را به خواندن ساعت بیست و پنج دقیقه و ده دقیقه دعوت می کنم!

فرید

خب راست میگه ماه مدیر جان بنویس دیگه