پدر ! مادر ! شما متهمید!

(( ** بعد از توضیح یک از دوستان لازم دانستم قبل از اینکه مطلب را بخوانید این را خاطر نشان کنم که متن های من اصلا لزوما شخصی نیستند. هر چند که خیلی این تذکر لازم نبود و بی شک همه خوانندگان من این را فهمیده اند. من جامعه شناس نیستم و لی تحلیل اجتماع را دوست دارم. خیلی از نوشته هایم همین است. نه لزوما تحلیل شخص خودم . نشود قضیه ی نویسنده ای که به خاطر شخصیت داستانش متهمش کردند که چرا شخصیتت آن طور فکر می کند. نگارش . نوشتن و ثبت آنچه هست یا شاید باشد. ممنون . ))

 

بحث نکنید. بی شک شما متهمید. بی بر و برگرد. از همان لحظه ی اول که ژن های پر از عیب و نقصتان را روی هم ریختید و بعضی هایشان قایم شدند و بعضی هایشان آمدند رو. از همان لحظه می گویم متهمید. بعدش شما مادر ها ! هی غصه خوردید از دست پدر ها و هی جنین های بیچاره را ضعیف تر کردید. شما پدر ها ! برداشتید بچه ها را در دوران مزخرف جنگ ساختید و هی ندادید زنتان آهن بخورد و هی همه چیز روی اعصاب جنین بدبخت اثر گذاشت. شما مادرها ! هی بچه را چسباندید به خودتان و هی شوهر هایتان را تحویل نگرفتید و هی شوهرهایتان حسودی کردند به بچه ها و هی شما دو تا از هم دور شدید و دور شدید و دورتر شدید . فاصله تان شد قد این طرف نیاگارا تا آن طرف نیاگارا. شما پدر ها ! هی رفتید سر کار هی پول در آوردید در دوران گند بعد جنگ و هی بیشتر و بیشتر بیرون خانه ماندید و هی کمتر و کمتر بچه را دیدید و کمتر و کمتر بغلش کردید و کمتر و کمتر شناختیدش. شما مادر ها ! هی رفتید فکر کردید چه چیزهایی دلتان می خواسته و در دوران گند نوجوانی شما نمی شده است آنها را انجام داد و همه ی آنها را ریختید روی سر بچه ها. بعضی هایتان هم بدتر . هی گفتید درس ، درس ، درس. شما پدر ها ! هی فشار سالهای مزخرف دهه ی شصت را آوردید خانه و هی اخمالو و بداخلاق خاکستری آن روزها را خاکستری تر کردید. هی نرفتید مادر ها را بوس کنید . هی ما یاد نگرفتیم عشق چیست و هی دنبالش بیرون خانه گشتیم. شما مادرها ! هی خجالت کشیدید و هی بیشتر فرو رفتید توی خودتان . شما پدرها ! کم کم دنبال گونه هایی گشتید که کمتر سرخ بشود و دنبال لب هایی گشتید که راحت تر حرف بزند. راحت تر ببوسد. شما مادرها ! فهمیدید! به روی خودتان نیاوردید. از قبل سرد تر شدید. از قبل ساکت تر شدید. از قبل به ما بیشتر چسبیدید. شما پدرها ! هی باز هم کار کردید. هی کمتر خانه پیدایتان شد. خانه هم که بودید غر زدید . هی . سر در گنجه. سر دم خر . دم گاو . دم مورچه حتی . شما مادر ها ! این غصه ها را ریختید توی غذا . دادید به خورد بچه ها. شما پدر ها ! هی سنگ خواهر های سیندرلاییتان را به سینه زدید . هی به زور خانواده را چسباندید به خانواده . با چسب های بنجل دهه ی هفتاد. همان ها که مثل آب دهن مرده اند . تف مرده . هی خواهر های سیندرلایی موش دواندند توی خانه تان و هی شما گفتید ایشالله گربه است. شما مادر ها ! هی عین این مادر مرده ها ( گیریم راستی هم مادر مرده بودید ) کوتاه امدید و هی به روی خودتان نیاوردید و عوضش سفره چیدید از این سر میز تا آن سر میز . هی پختید . هی شستید . هی روفتید و هی توی دلتان به خودتان فحش دادید. گاهی هم بلند بلند. بدتان نمی آمد بچه ها واقعیت ها را بفهمند. نمی گفتید هم می فهمیدند. بچه ها امدند توی تیم شما و شما خوشحال پزش را به خواهر های سیندرلایی می دادید و توی دلتان قند آب می شد که ورق دارد بر می گردد. هم پز درس و مشق بچه ها را می دادید و هم بچه ها گاهی حال گیری های خوبی می کردند . شما پدر ها ! هی خودتان را زدید کوچه ی علی چپ . هی وقتتان را با کارتان ( که حالا دیگر باهاش می شد هزار تا شلوار خرید ) پر کردید و هی گاهی دوباره چسب آب دهن مرده ای را به کار برید و گاهی سر لحاف ملا دعوا راه انداختید و فکر نکردید گوشهای بچه ها ، روحیه شان ، چشم هایشان ، همه دارد حک می کند کارهای شما را . حس هایتان را. نگاه هایتان را. شما مادر ها ! هی یادتان نیافتاد خودتان توی جوانی چه احساساتی داشتید و هی علاوه بر چشمهای خودتان ، جلوی چشم های بچه ها را هم گرفتید و هی بچه ها از لای انگشتهای شما آنچه را می خواستند دیدند . شما پدر ها ! هی گیر دادید . گیر سه پیچ . سر مو . سر لباس . سر سینما . سر مهمانی . سر همه چیز . هی همه چیز را ماست مالی کردید و با یکی از همین شمع خاموش کن ها سر هر چیزی را که فکر می کردید می تواند روزی روشن شود ، خاموش کردید و هی سرتان را بالاتر گرفتید از بچه ی سر به راه و درسخوانی که یکدفعه دیدید قد کشیده و از شما و زنتان کمکی بهتر است .

پدر ! مادر ! حوصله ندارم برایتان ریز ریز ماجرا را توضیح بدهم . فقط بدانید متهمید. نه می توانید وکیل بگیرید ، نه می توانید دفاع کنید . گیرم همه ی زندگی تان را پای بچه گذاشته باشید یا هر چه در توانتان بوده و یا هر چه بلد بودید . فرقی نمی کند . دوران " العمال بالنیات " گذشته است . عمل با نتیجه اش اندازه گیری می شود این روزها . نتیجه تان خداوکیلی تعریفی ندارد. خسته نباشید . چی ؟ می دانم . ما هنوز مادر و پدر  نشده ایم . بی شک بچه های ما هم ما را می نشانند و متهممان می کنند . سر همه چیز بازخواستمان می کنند . از ژن های معیوبمان گرفته تا خانواده های بیخودمان . این ولی چیزی را عوض نمی کند . ما متهم باشیم یا نه ، در حکم شما تغییری حاصل نمی شود . شما متهمید !

 

                                  امضا : ماه قاضی

/ 21 نظر / 25 بازدید
نمایش نظرات قبلی
شیوا

وای ماه قاضی وقتی همه رو یه نفس خوندم دلم می خواست جیغ بکشم ....

من

سلام جناب.. با تبادل لینک که موافقید انشالله؟ نا گفته پیداست که ما مشترکات زیادی با هم داریم. من جمله که هیچ کدام جامعه شناس نیستیم!

نونوش

خدا مرگم بده چقدر راست گفتی مادر .....ته ته ته دلم همه اینها مونده بود

مهناز

سلااااااااااااااااااام.من اپیدم.بهم سر بزن.تولدمه ها!منتظر حضور گرمت هستم[گل]

ماه رقصان

به من : آره ... من از ارتباط کلا خوشم میآد. به دیشلمبو : حکم اجرا شد ! به بانو دو چشم : [لبخند] به جیران : می دونی که منم چقدر خوشحالم تو رو دارم! به همه : مرسی!

مریم صفا

من هم متهم می کنم. کمی هم تخفیف می زنم روی حکم. ولی شک ندارم که متهم اند. تاثیرش هیچ وقت پاک نمی شود.

مهربانو

تا مادر نشدی همه بهت می گویند وقتی مادر شدی می فهمی که پدر مادرت چقدر برات زحمت کشیدند. من مادر شدم و فهمیدم که خیلی هم اینطوری نیست!!! [نیشخند]

يادداشتهاي من

سلام شما رو در تالار ايرانيان ديدم.وقتي همسرتون اجراي موسيقي داشتند.با مينا اومده بوديم اگه يادتون باشه.نمي دونستم اينقدر هم خوب مينويسيد!!

محسن

سلام! بر دل ما که نشست چون که از دل بر آمده بود! من بعد از خوندن این بلاگ تازه فهمیدم که چقدر خوندن یک نوشته ی خوب میتونه دلپذیر باشه. تو رو خدا باز هم بنویس!