ماجرای غم انگیز خانم میم
ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٤ اسفند ،۱۳۸٦  

     قضیه اینطور شروع شد که خانم میم در حالیکه داشت شیشه ی آیینه را پاک می کرد نگاهی به چین های کم عمق گوشه ی چشمش انداخت و همانطور که داشت سرش را تکان می داد ، آه عمیقی کشید ویکباره حس کرد بوی بدی توی خانه پیچیده است .
    موهای وز کرده اش را با گیره ی فلزی بست پشت سرش و با به سابقه ی پانزده ساله ی خانه داری اش ، اول رفت سراغ کابینت های آشپزخانه . فکر کرد بدون شک چیزی پشت شیشه ها و دبه ها و پلاستیک ها مانده و حالا کپک زده است. این اولین حدس خانم میم بود. کفلش را ،که حالا دیگر مثل قبل خیلی هم ظریف نبود ، گذاشت روی سنگهای سرامیکی کف آشپز خانه. سردی سرامیک ها وادارش کرد برود قالیچه ی زرعی لاکی رنگ دست باف یادگار مادر مادرش را بیآورد پهن کند و بعد کپلش را ولو کند روی آن.
    شیشه ها را که رویشان برچسبهای دور سورمه ای چسبانده شده بود یکی یکی آورد بیرون و گذاشت سمت چپش. عدس . لپه . لوبیا قرمز. سفید. چیتی . چشم بلبلی.نخود . همه نفخ آور . دبه های سبزیهای خشک را هم در آورد و گذاشت سمت راستش. شوید خشک . نعناع . تلخون و مرزه. جعفری خشک . گل محمدی .بعضی ها نفخ بر. کیسه ها را هم کشید بیرون . قهوه . نسکافه .چای آلبالو . چای دارچین . چای زعفران. نه ! این سوسک مرده بعید بود بتواند این همه بو بدهد. شیشه ها و دبه ها و کیسه ها را جاسازی کرد دوباره توی کابینت و حس کرد بوی بد تعفن کمی بیشتر از قبل می آید . جوری که انگار همین نزدیکی ها حیوانی چیزی مرده باشد و گوشتش در حال تجزیه باشد.
 در این لحظه بود که خانم میم مطمئن شد که بو از جایی غیر از کابینت ها می آید و یک دفعه « پوف » ی گفت و سرش را تکانی داد و با خودش فکر کرد لابد دیشب خوب نخوابیده است و فکرش خوب کار نمی کند وگرنه واضح بود که بو از سطل آشغال پلاستیکی بزرگ زرد می آید که شوهر خانم میم همیشه فراموش می کرد آشغالهایش را بیرون بگذارد.
     خانم میم ،سرشار از حس شعف از کشفی که کرده بود ،در یک حرکت سریع و فرز ،همانطور که مادرش همیشه انجام می داد ، خودش را رساند به سطل آشغال و وقتی پایش را فشار داد روی پدال سطل و سطل باز شد ، جا خورد. سطل آشغال خالی بود . شوهر خانم میم بر عکس همیشه ، دیشب کارش را درست انجام داده بود. خانم میم که حالا علی رغم سردرد از بوی بد، دچار نوعی حس شرمندگی از قضاوت بد و بی مورد خودش در مورد شوهرش شده بود ، پیش خودش فکر کرد حتما خیالات به سرش زده است. مثل همان موقع هایی که وقتی خانم میم می گفت با گوشهای خودش شنیده است که شوهرش داشته با کشی حرف می زده و مادرش می گفت خیالاتی شده است. یا مثل همین دیروز که حس کرد شوهرش بوی عطر شیرین زنانه ای  می دهد و شوهرش گفت خیالات برش داشته و او فقط بوی همان ادکلن همیشگی را می دهد. این بار هم حتما دوباره خیالات برش داشته است . برای اینکه مچ خودش را بگیرد یک بسته هل باز کرد و دماغ استخوانی و لاغرش را کرد توی کیسه ی هل و نفس عمیقی کشید. بدبختانه فهمید که خیالاتی نشده است ،چون همین که سرش را بیرون آورد دوباره بوی گند ریخت توی دماغش.
     خانم میم که تازگی ها حساس شده بود بی اختیار دست برد تا اشکهایش را پاک کند که فهمید هنوز اشکی نریخته است. همین شد که شروع کرد به اشک ریختن . چیزی شبیه رودخانه ای کم آب از چشمهایش جاری شد .به اندازه ی یک بسته ی صورتی دستمال کاغذی چشمک ، فین کرد و بعد که مطمئن شد مجراهای بینی اش کاملا باز شده اند ، با دودلی نفس کوتاهی کشید ، ولی بوی تعفن مثل طوفانی پیچید داخل مجراها .
     خانم میم سرکی به جاکفشی کشید . می دانست که کفشهای پسر تازه بالغش همیشه بوی گند می دهد. اینقدر بد که انگار بوی گند بلوغ از تمام منافذ تن پسر  می زد بیرون . حتی از منافذ کف پایش. خانم میم با خودش فکر کرد شاید این بو از همان جا می آید و به خودش قول داد که اگر حدسش درست باشد  یکبار برای همیشه کفشهای پسرک را پرت کند توی کوچه تا درس عبرتی برای پسر بشود و هی پیش خودش فکر نکند مادرش کلفت تمام عیارش است .
    تازه می توانست برود همسایه ی طبقه ی بالا را هم برای شهادت بوی تند بدی که در خانه پیچیده است صدا کند تا شوهر و مادرش نتوانند دوباره بگویند خیالات برش داشته و به کار خودشان ادامه بدهند. حتما باید این کار را بکند. این خانم همسایه ی طبقه بالا هر بار سر هیچ و پوچ پای خانم میم را وسط می کشید و مجبورش می کرد به نفع زن رای بدهد در صورتی که مثل روز بود که شوهر بی گناه است . اگر این خانم همسایه می خواست حسن نیت خودش را ثابت کند باید این بار می آمد پایین و بعد جلوی شوهر خانم میم با صدای بلند و رسا به نفع خانم میم رای می داد ، می گفت خودش با دماغ کوفته ای اش بو کشیده است و مطمئن است حق با خانم میم است و شک ندارد که بو داشته همه را خفه می کرده است . محکم و مطمئن .درست مثل آنچه همیشه خانم میم انجام می داد.
     خانم میم بعد از اینکه همه تصمیم هایش را در مورد خانم همسایه ی طبقه ی بالاگرفت ،با چینی که بر پیشانی اش انداخته بود، در جاکفشی را باز کرد. یک جفت کفش پاشنه بلند نوک گرد از ریخت افتاده ی خودش آن جا بود و یک جفت کتانی سفید نایک یادگار زمان کلاس ایروبیکش. نه کفش های شوهرش آنجا بود و نه کفشهای همیشه بد بوی پسر تازه بالغش. خانم میم مستاصل ولو شد روی زمین و باز کفلش خورد به سنگ سرد کف زمین.
    تنها یک احتمال باقی مانده بود: فاضلاب حمام و دستشویی . خانم میم خوشحال از اینکه بالاخره سرنخ ماجرا را یافته است ، یک راست رفت سمت حمام و مثل کارآگاه های فیلمهایی که دیده بود با یک حرکت آنی در را باز کرد که مچ بو را تا در نرفته است بگیرد . از فضای تاریک حمام فقط بوی خوشبوکننده با عطر پرتقال می آمد . همان که خودش سه هفته ی پیش از بازار خریده بود . همان روزی که مردک حجره دار بهش پیشنهاد صیغه داده بود و با نگاه براندازش کرده بود انگار که بد هم نمی ارزد. همان روزی که خانم میم گر گرفته بود و عصبانی شده بود و در عین حالی که حالش بهم خورده بود از نگاه های هیز مرد ، ته دلش هم قند آب شده بود که هنوز هم آنقدر ها از سکه نیافتاده است ؛ حتی با این همه پرده گوشتی که آورده بود. همه ی این خاطره های آن روز  نه تنها فکرش را از قضیه ی بو و حمام پرت نکرد ، بلکه تازه بیشتر حواسش جمع شد و نا امیدی ، مثل تارهای چسبناک عنکبوتی پشمالو پیچید به فکرش .
    طوری که انگار که مطمئن باشد بو از دستشویی نیست ، شل و وارفته و کشان کشان، خودش را رساند به دستشویی . حدسش درست بود . دستشویی بوی عود می داد و بوی گل که لابد اسانس صابون بود. خانم میم خیره به چشمهای گود رفته اش در آیینه ی پر از لکه نگاه کرد و با خودش فکر کرد آن مرد حجره دار برای چه چیزی اورا پسندیده است؟ چاق و زشت و  تیره بود . لابد مردک چشمهایش خوب نمی دیده است . خانم میم دستش را برد به سمت چشمهایش و گوشه ی پلکش را کشید . در همین لحظه که داشت فکر می کرد چه خوب می شد اگر پلکش کمتر پف داشت ، بو ، تند تر از قبل خورد به دماغش . همان دماغ کشیده و قلمی . خانم میم گیج و مبهوت نگاهی به خودش انداخت . به سینه های از فرم افتاده اش که پسرک با مکیدن پنج ساله اش تبدیلشان کرده بود به دو خیک آویزان. به لایه ها و طبقه های شکمش که نه نقشه ی جغرافیایی رویش پیدا بود و نه نشان تیغ جراحی سزارین . و بعد به آن نقطه ی رازآمیز که مدتها بود مثل چیز بی مصرفی رها شده بود. آن نقطه نگاهش را سراند به رانهای پهن و کلفت و بدفرمش ، که مدتها بود باعث شده بود خانم میم شلوار نپوشد ، اگر هم می پوشد از همین گل و گشادها بپوشد که زود پاره نمی شوند . بعد هم نگاهش افتاد به ساق پای کلفتش که شوهرش همیشه با اکراه نگاهشان می کرد.
 حالا مطمئن بود بو از خودش می آید. شاید از موهای بلند و دراز تنش بود . همانها  که مدتها  خانم میم بی خیالشان شده بود و نزده بودشان . زیر بغلش ، روی ساق های پایش و دورتا دور آن نقطه ی رمزآلود. پیش خودش دعا کرد که کاش از این ها باشد.
خانم میم که موهایش از این تعجب ناگهانی مثل فنر از سرش زده بودند بیرون ، خمیده تر از چند دقیقه قبل رفت تا یک تیغ سوسمار نشان را از توی بسته در بیاورد و با صدای خرت خرت موهای بلند را بتراشد.
موها از عرق مانده ، بور شده بودند و کم جان . زودتر از انکه فکرش را بکند از شر موها خلاص شد. فقط یک لحظه که حواسش رفت پی اینکه اگر با زدن موها هم بو از بین نرود باید چکار کند ، یک رد باریک خون جاری شد روی پایش .
پوستش آنقدر ها هم که فکر می کرد تیره نبود. سفیدی دلنشینی که انگار زیر آنهمه پشم و مو مدفون شده بود حالا از پوست زده بود بیرون. احساس خوبی خانم میم را در بر گرفت. اما این حس خوب مثل همیشه برایش گذرا بود. مثل حس خوب چند لحظه ای ای  که از داشتن بچه حس کرده بود یا مثل حس خوب چند ثانیه ای بودن در لباس عروسی اش .
وقتی زنگ در را زدند تیغ از دست خانم میم افتاد زمین . خانم میم دستپاچه و خیس از حمام آمد بیرون. تا به در برسد هزار جور فکر از ذهنش گذشت. قوطی خوشبو کننده را چند باری اسپری کرد و از چشمی بیرون را نگاه کرد. خانم همسایه ی طبقه ی بالایی بود . می دانست خانم طبقه ی بالایی یا دوباه  دعوایش شده است و یا آمده است ماست یا روغن یا پیاز بگیرد. دستش می لرزید. از ترس بود یا از هیجان نمی دانست . برای اولین بار بود که می خواست در را باز نکند. میدانست که خانم همسایه ی طبقه بالا از دستش حسابی عصبانی خواهد شد و حتی ممکن بود این تنها دوستش را هم از دست بدهد. وقتی دوباره زنگ در صدا کرد مطمئن تر شد که در را باز نخواهد کرد.
همان طور لخت و عور رفت سمت اتاق خواب . پیراهن گلدار نخی اش را از کمد کشید بیرون. همان که از دست فروشی در تجریش خریده بود. پسرک خوبی بود. می گفت از شهرستان آمده است تهران و از عبدل آباد جنس می خرد می آورد این جا آبش می کند. خانم میم هم که دلش سوخته بود به جای یک لباس سه تا خریده بود و یکی اش را هم کادو پیچ هدیه کرده بود به خانم همسایه ی طبقه بالا . خانم همسایه ی طبقه بالا ولی انگار هیچ خوشش نیامده بود و گفته بود این جنسها تنش را می خورد و بدرد او نمی خورد.
خانم میم قبل از اینکه لباس گلدارش را بپوشد ،بعد از مدتها تن لختش را توی آینه تماشا کرد.   همان طور که سرش را کج نگه داشته بود ، پوزخندی به خودش در آیینه زد و مثل کسی که ماموریتی پنهانی و مهم دارد ، رفت سمت حمام . تیغ سوسمار نشان جدیدی را از بسته درآورد و آن نقطه ی مرموز را که حالا مثل چمن های باغچه بعد از گردش ماشین چمن زنی رویشان شده بود از تنش کند ، انداخت توی چاه مستراح حمام و سیفون را کشید. بعد آرام به خون که مثل رودخانه ی کم آبی روی پاهایش جاری بود نگاه کرد و مطمئن شد حالا به جز بوی خون ، فقط بوی خوشبو کننده پرتقال می آید. همین و بس.
 
 
 
                                                  امضا : ماه داستان نویس


کلمات کلیدی: داستان کوتاه