ماه رقصان

روزمره نگاری، گاه گداری داستانکی

داستان
ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦  

   

    مستوره ، گوشی تلفن را گذاشت سر جایش. حسین گفت : " میان فردا؟ " مستوره بخاری علا الدین را زیاد کرد و گفت : " مهین خانوم بود. آره. گفت همه با هم میان. " بلند شد در پستو را آرام باز کرد . لحافی را از زیر میترا کشید بیرون. چراغ را خاموش کرد و لحاف را کشید روی خودش و حسین. گفت : " حسین ! بگم حامله ام؟ " حسین دست کشید روی سبیل های سیاهش . " نه واسه چی؟ دنبال بهانه می گردی؟" لحاف را پیچید دورش و پشتش را کرد به مستوره. " لباس گشاد بپوش. این بار بیان می ره تا کی دوباره بیان" . مستوره صدای تیک تاک ساعت دیواری را می شنید. چشمهایش را گذاشت رو ی هم . " اونوقت اگه بفهمن چی می شه؟ " حسین خوابش برد. مستوره هم خوابید.

       صبح ، آفتاب نزده ، مستوره بیدار شد. رفت حیاط. صورتش را با آب چشمه شست . خنکی آب خواب را از سرش پراند. از پله های حیاط پایین رفت و در مرغدانی را باز کرد. نان خشکها همین طور پخش شده بودند روی زمین . با پا جمعشان کرد گوشه ی دیوار. از پله ها که بر می گشت بالا، چند تا گردو را که افتاده بودند روی زمین برداشت. گردوها را گذاشت لبه ی پله و با سنگ کویبد رویشان. انگشتهایش سیاهی پوست گردو را گرفته بود. گردوهای تازه را پوست کند و گذاشت توی دهانش .

      حسین که صدایش زد ، جا خورد. داشت دستهای سرما زده اش را ها می کرد. گفت : " چه زود پا شدی" حسین که آب می زد به صورتش گفت : " خوابم پریده . راهروی بالا رو جارو زدی؟" " نه. دو روز پیش زدم ولی حالا لابد پر از برگ خشک شده دوباره" " پس تو بالا رو جارو بزن ، من می رم کارگر بیارم گردو بزنه یه ذره " حسین موتورش را روشن کرد و از در رفت بیرون.

      نور کم رمق خورشید از لابه لای پرده ی تور افتاده بود روی رختخوابهای پهن وسط خانه. مستوره رختخوابها را تا کرد و بستشان لای رختخواب پیچ بزرگ. تشک ها را هم گذاشت روی کولش و برد توی پستو. چادر شب چهارخانه ای رویشان کشید . از در که می آمد بیرون، میترا ناله کرد و غلطی زد. مستوره آرام زد پشتش و برایش لالایی خواند تا دوباره خوابش برد. بعد هم امد بیرون و در پستو را هم پیش کرد. آفتاب رسیده بود تا وسط اتاق ،روی فرش پشمی قرمز رنگ . نسیم ملایمی که بیرون می وزید برگهای درخت گردو را تکان می داد و سایه شان روی فرش،کمرنگ و پررنگ می شد. مستوره رفت آشپزخانه . سماور را روشن کرد . یک تکه نان از لای پلاستیک کشید بیرون و چای که داغ شد ، کره ی محلی را مالید روی نان و قبل از آنکه حالش بد شود، خورد.

       لباس ها و کهنه های میترا روی بند پهن بودند . مستوره جمعشان کرد. دوتا از شلوارهای حسین هم بودند که هنوز نم داشتند. قبای توردار خودش هم بود. پیراهن را برداشت و با لباس هاس میترا آوردشان توی خانه. از توی کمد دیواری ساق شلواری سیاهی برداشت . دامن طوسی پشمی ای هم کشید بیرون. لباس هایش را عوض کردو روی آنها ،قبای گشادش را تن کرد.

       راهروی بالا همان طور که مستوره فکرش را می کرد پر از برگ های زرد رنگ و نارنجی و گاهی سبز بود. مستوره جارو را کشید روی زمین و برگها را از لبه ی باغچه ریخت زیر پای درختها. برگهای خشک زیر پایش خش خش می کرد و هر نسیم ملایم دوباره یکسری برگ می ریخت روی زمین. راهرو که تقریبا تمیز شد مستوره صدای کشیده شدن چرخ ماشین را روی راه خاکی پشت در شنید. روسری اش را سرش کرد و سریع از پله ها پایین امد. در پارکینگ را باز کرد. سمند نقره ای وارد شد. مهین خانم از پشت پنجره برای مستوره سر تکان داد . پشت سر سمند ، ماشین بزرگی وارد شد که مستوره اسمش را نمی دانست. ماشین به سختی از در تو آمد . و بالاخره هر دو ماشین با مسیری از گرد و خاک پشت سرشان ، خاموش شدند. مهین خانم اول از همه پیاده شد. سبد پلاستیکی بزرگی دستش بود. مستوره پرید سبد را گرفت و سلام کرد. مهین خانم که روسری اش سر خورده بود روی شانه اش، مستوره را بوسید. حال حسین آقا را پرسید . " خوبه خانوم . رفته پی کارگر واسه گردو زدن " آقای ریاحی هم پیاده شده بود. " سلام مستوره خانوم. خوبی؟ حسین آقا کی رفته؟ " مستوره که چشمش مانده بود به زن و مردی که داشتند پیاده می شدند، گفت : " صبح زود رفت آقا . گفت وقتشه. " آقای ریاحی گفت : " زود امسال رسیدن. گرم تر بود هوا نه ؟ " بعد پرسید : " ولایت چه خبر مستوره خانوم؟ " " سلامتی. ما که نرفتیم خیلی وقته آقا "  زن و مرد آمدند سمت مستوره . زن  سلام کرد. مستوره رو به مهین خانم گفت : " گیتی خانوم هستن . نه؟" مهین خانم نگاهش را از درخت گردو گرفت و گفت : " آره! آفرین . عکسش رو دیده بودی؟ " مستوره که داشت سلام علیک می کرد جواب داد : " نه خانوم! شبیهتون هستن. " مهین خانم غش غش خندید و گفت: " وا! راست می گی؟ بچه که بود همه می گفتن کپی ریاحیه. حالا نمی دونم. دوری لابد شبیه مون کرده! " باز خندید. باد شدیدی می وزید و شاخه های درختها را خم می کرد. دو تا مرغ قد قد کنان از کنار پای مستوره گذشتند. مهین خانم پرسید : " تخم می ذارن اینا؟ " " بله خانوم. نذارن که نگهشون نمی داریم " " چند تا داری؟ " " چهار تا مرغ با یه خروس. " و پرسید " خروس رو ندیدین ؟ " مهین خانوم رو کرد به گیتی گفت : " گیتی شما هم مرغ و خروس دارین نه؟ " گیتی که تا آن موقع ساکت بود  با لهجه ای برای مستوره غریب بود گفت : " نه مامی. گاو داریم. " مستوره با اشتیاق پرسید : " شیرده؟ چند تا ؟ " گیتی گفت : " پنج تا . " مستوره گفت : " گوساله هم میارن ؟ " گیتی گفت : " نه. شیر می گیریم فقط. گوساله نه. " مستوره که از پله ها پایین رفته بود ، از توی مرغدانی یک خروس را به سمت بالای پله ها هل می داد. " تنبله خانوم! ولی پراش رو ببینین! " پرهای خروس بلند و شفاف بود. آبی نفتی و سرخابی خوش رنگی زیر نور آفتاب روی پرها برق می زد. " تخم محلی میارم واسه تون . فردا صبح نیمرو بخورین. "

      مردها خرت و پرت ها را از توی صندوق عقب ماشین ها گذاشته بودند بیرون. وسایل طی سه چهار بار آمدن و رفتن از توی ماشین ها خالی شد. هر بار هم مستوره آمد و رفت. بار آخر شوهر گیتی  خواست چند اسکناس هزار تومانی بدهد دست مستوره. مستوره اسکناسها نگرفت. آقای ریاحی گفت : " رضا جان! بیخود تلاش نکن. نمی گیره. این زن و شوهر والله نمی دونم چی بگم... پول ماها رو قبول ندارن. " مستوره که دستش دو گوشه ی پیراهنش را چسبیده بود ، سرخ شد و گفت : " آقا ما نمک پرورده ایم. " بعد هم راه افتاد سمت خانه ی خودشان . " امری داشتین صدا کنین. حسین آقا اومد می گم بیاد خبرتون کنه. "

      حسین ده دقیقه بعد با دو تا کارگر افغانی آمد. مستوره گفت : " اومدن. دخترش هم اومده. دامادش هم گمونم. " حسین به افغانی ها درختها را نشان داد و گفت که باید تا نوک شاخه ها بروند. بعد هم بهشان تشر زد که اگر نمی توانند از اولش قرار نگذارند. کارگرها قبول کردند . حسین رفت توی آشپرخانه و چای را از دست مستوره گرفت و هورت کشید. " حسین ! نفهمیدن گمونم. " حسین لقمه ای نان کرد توی دهانش. " چی رو؟ " - " اینکه حامله ام " - " گفتم که" مستوره با صدای گریه میترا داشت از آشپرخانه می رفت بیرون.- " اون دامادش خواست پول بده بهم، نگرفتم " حسین چیزی نگفت.

      ظهر ، مردها جمع شده بودند وسط حیاط زیر درخت گردوی بزرگ. آقای ریاحی و رضا تکیه داده بودند به تنه ی پهن و پر چین درخت. دو کارگر افغانی به حرفهای حسین با دقت گوش می دادند . حسین با اشاره دست درختهای گردو را نشان می داد و شبیه خودش نبود. مستوره خودش را قایم کرد پشت چهار چوب پنجره  که رنگ رویش طبله کرده بود و باز خیره ماند به حسین.  میترا بیدار شده بود و داشت روی فرش چهار دست و پا راه می رفت. دستش را گذاشت روی پای مستوره که خودش را بلند کند. مستوره خم شد و دستهای میترا را گیر داد به پایه های کمد.پستانش را از زیر بلوز کشید بیرون و کرد توی دهان میترا. دخترک خمار از لذت به پستانهای پر شیر مستوره مک می زد. همه میگفتند شیر بدهی حامله نمی شوی . ولی شد. نفهمید کی.بدش نمی آمد. پسر می شد که خوب هم بود . فقط ترسش از خانه بود. شرط ماندنشان این بود که بچه نیاورند. اصلا آقای ریاحی گشته بود پی خانواده ای که بچه شان نشود. میترا را که حامله شد، خودش هم باورش نمی شد. دم کرده ای را خورده بود که عمر، برادرش، آورده بود. ترس برشان داشته بود که بیرونشان کنند. نکردند. همه به مستوره تبریک گفتند. مهین خانم خودش کلی قرص داد بخورد. گفت خوب است. پول هم دادند تازه. کمک خرج. ولی همان موقع طی کردند که مراقب باشند یکی شان دو تا نشود.

    حسین از توی حیاط داد زد و مستوره را صدا زد. مستوره که رفت بیرون ، حسین گفت هر چه چادر و ملحفه دارند جمع کند و بیاورد برای زیر درخت . آقای ریاحی اعتراض کرد که چادر نمی خواهد . گفت خودشان جمع می کنند . مستوره همه ی مدت ساکت ماند و تماشایشان کرد. دست آخر آقای ریاحی گفت : " مستوره خانوم! نمی خواد چیزی بدی. فقط وقت زدن ،خودت هم بیا کمک. "

چای جوشیده بود و سیاه رنگ شده بود. مستوره می دانست تلخ هم شده است. برای همین رنگ چای را ریخت توی لیوان و گذاشت برای رنگ موی سرش. موهای سرش سفید در آورده بود . مستوره عادت داشت با حنا و چای رنگشان می کرد. گاهی هم زرده ی تخم مرغ قاطی اش می کرد. جفت و مورد هم از کوه می کندند برایش می اوردند. اینها را که می گذاشت روی موهایش ، جان می گرفتند. چای تازه دم را ریخت توی استکان های کمر باریک که برای مهمان گذاشته بود زیر رف آشپرخانه . حسین سینی چای را با پولکی های کنارش برد برای مهمان ها.

مهین خانم و گیتی که روسری هایشان را دور پشت سرشان گره زده بودند، آمدند توی حیاط . مهین خانم دامن کلوش بلندی به پا داشت و گیتی هم شلواری آبی رنگ. هر دو تا ژاکت های کلفتی پوشیده بودند و از سرما خودشان را کز کرده بودند .مستوره گفت : " سوز زمستون افتاده تو جون هوا" مهین خانم گفت : " نه ! خوبه هنوز! من بچه بودم این موقع تا اینجا برف نشسته بود" ساق پایش را نشان داد. آقای ریاحی دوتا گردو را در دستش قل داد و به گیتی گفت :" کیسه ی مستوره خانوم را دادی بهش؟" گیتی گفت:" آخ! نه ! " رضا را صدا زد و گفت صندوق عقب را باز کند.رضا از پای منقل آمد. سه تا کیسه ی بزرگ سیاه رنگ و یک جعبه ی مقوایی کوچک را از صندوق درآورد و گذاشت روی پله های خانه ی مستوره. گیتی گفت: " یه سری لباس و وسیله خونه اس. گفتم شاید به درد شما بخورد" .

 بوی کباب چند تا گربه ی دور و بر را کشانده بود به باغ. گربه ها یکی شان حنایی بود. یکی شان سیاه ، که لنگ می زد موقع راه رفتن. مستوره گفت : " مال ایران خانم هستن . غذاشون می ده . اهلی شدن " . گیتی دست کشید روی تن یکی از گربه ها . گربه ی حنایی چشمهایش را خمار کرد. مهین خانم که پایش را می مالید به تن گربه ی سیاه گفت :" مستوره خانوم! چیزی ناهار درست نکنی ها. کباب هست " میترا چهار دست و پا از اتاق آمد بیرون. مهین خانم و گیتی هر دو نا خودآگاه رفتند سمت پله ها. مستوره خودش را رساند به میترا . بلندش کرد. روی یک دست نگهش داشت و گفت : " سلام کن " میترا که داشت می خندید سلام کرد و دو زن با لبخند نوبتی دخترک را بغل کردند. مستوره به گیتی گفت که بچه پس فردا دو ساله می شود. گیتی خندید و گفت:" تولد می گیرین براش ؟" مستوره گفت نمی داند. مهین خانم به کلاغها نگاه کرد که صدایشان آسمان را پر کرده بود و گفت : " دارن می گن پاییز اومده ها! "

    کارگرها فرز بودند. شاخه ها را تا نوک می رفتند. درخت به درخت گردوها را می زدند .حسین خوب ازشان کار می کشید. مستوره رفت توی مرغدانی و تخم مرغهای گرم را گذاشت توی سبد . بعد رفت زیر درختها را نگاهی انداخت . می دانست مرغها گاهی می روند زیر درختها ، لای علفها تخم می گذارند. از پیدا کردن این تخم مرغها خوشش می آمد. شش تا پیدا کرد. سبد را برد دم خانه ی مهین خانم.- " برای نیمروی فردا. ممکن است دوزرده هم باشن بعضی هاشون "  هر چه تعارف کردند تو نرفت. مهین خانم مستوره را نگه داشت تا رضا کبابها را از روی منقل بیاورد. سینی را پر کرد و تحویل مستوره داد.

  کبابها برشته بودند و توی دهان آب می شدند. مستوره سهم حسین را کنار گذاشت و رویش دوتا گوجه و یک تکه بزرگ سنگک خواباند. میترا از غذا خوشش آمده بود. تکه های کوچک نان و کباب را می مالید به لبهایش و با برگهای ریحان بازی می کرد. بعد از غذا ، مستوره، میترا را گذاشت توی ننو و آنقدر تکانش دادتا بچه خواب رفت.

آفتاب رمقش رفته بود. مستوره تا قبل از تاریک شدن به قدر یک گونی گردو جمع کرد. حسین نوز توی باغ بود. قرار بود تا آخر شب بمانند همه ی درختها را بزنند. مستوره رفت سراغ کیسه های سیاه رنگ. گره شان را باز کرد . یکی از کیسه ها خالی کرد روی فرش. کیسه پر بود از لباسهای رنگی. مستوره یکی شان را برداشت. بلوز آبی روشن لختی بود دور آستینش تور سفید داشت و جلوی یقه اش چند تا دکمه ی نگین دار دوخته شده بود که باز نمی شد. مستوره بلوز را جلویش نگه داشت.سر شانه ها اندازه اش بود. بلوز را تا کرد گذاشت کنار. یک تکه پارچه سفید از لای لباسها آمده بود بیرون.آن را کشید بیرون. پارچه ی بزرگ سفید قد ملحفه ی روی تشک به نظر می رسید که دو تا بند بلند بهش آویزان بود. مستوره با پارچه کلنجار رفت. حدس زد باید دامن باشد. پارچه را رو یپیراهنش پیچید دور خودش و بندها را دور شکم برآمده اش گره زد. دامن به زمین کشیده می شد. قلنبگی شکم از زیر سفیدی دامن توی آیینه ی ترک خورده معلوم بود. مستوره تای بلوز را هم باز کرد و نگه داشت جلوی خودش. روی دامن. روسری سبز را از سرش باز کرد. بلوز را روی پیراهن تن کرد. بلوز روی پیراهن تنگ بود ولی به دامن می آمد. مستوره با همان لباسها برگشت سر کیسه. نشست به برانداز کرد لباسها. هر کدام را در می آورد و نگاهی می کرد. جلویش نگه می داشت و بعد تا می کرد می گذاشت روی هم. بین لباسها پستان بند شل توری سیاهی بود که رویش گلهای قرمز برجسته دوخته شده بود. شورتی هم ، همان شکلی، با تکه ای نخ و یک تکه مقوا به پستان بند آویزان بود. مستوره به تور سیاه انگشت کشید. گلهای قرمز جابه جا چسبانده شده بودند. چند تا هم روی شورت. در صدایی کرد. مستوره لباس را هل داد زیر کیسه. کسی تو نیامد. باد بود. مستوره در را دوباره کیپ کرد. لباسهای کیسه ی دوم بیشتر مردانه بودند. شلوارهای پارچه با پاچه ها تنگ و پیراهن های دکمه دار ساده و راه راه. می دانست حسین فقط شلوار گشاد می پوشد. با مچ بندهای پهن. با شال کمر و گاهی دستاری دور سر. مستوره رفت سراغ کیسه ی خودش. ته کیسه روسری هایی بودند رنگ به رنگ. همهشان مربع های کوچک بودند بی ریش ریشه های دور. گیس موهای مستوره از پشت روسری می زد بیرون. گیس را کرد توی پیراهن. یکی شان طلایی بود با خطهای سیاه. یکی دیگر هم سورمه ای بود با گلهای درشت قرمز. مستوره لباس توری اش را از زیر کیسه کشید بیرون و روی گلهای برجسته دست کشید. شورت را نگه داشت جلوی پایش. نخ کوتاه بود . خم شد تا بتواند پستان بند را هم نگه دارد جلویش. همانطور که خم بود خودش را رساند جلوی آیینه. گلهای قرمز زیر نور کم تک لامپ سقف تیره تر دیده می شدند. مستوره یک کیسه ی فریزری از  توی آشپزخانه آورد. لباس توری را تا کرد و توی کیسه گذاشت. کیسه را چپاند پشت قابلمه ها.

  حسین  که برگشت، چند ستون لباس تا شده بیخ دیوار چیده شده بود. مستوره داشت از توی کارتون قابلمه و ماهیتابه می کشید بیرون. – " ببین چقدر چیز آوردن" حسین جلوی ایینه موهایش را مرتب کرد. – " غذا چی هست بخورم؟ " مستوره از جاجست و بشقاب کباب حسین را آورد. – " هلاک شدی! هیچی نخوردی از صبح ؟ " حسین تکه های ماسیده ی کباب را گذاشت لای نان. – " یخ کرده بد مصب " مستوره دسته ای قاشق چنگال از جعبه کشید بیرون و گفت : " آره. می خوای گرمش کنم " حسین که نان سنگ را تا آخر خورده بود گفت : " فقط برم نون بیار"

  غذای حسین که تمام شد، میترا هم بیدار شد. مستوره که داشت لحاف تشک ها را می آورد بیرون گفت:" تازه پا شده. کی بخوابه معلوم نیست " حسین جورابهای کلفتش را درآورد گفت :" چی هستن حالا این لباسها؟ " مستوره گفت : " خوبن. خوبن " دست برد یکی از شلوارها را نیمه تا باز کرد و نگه داشت جلوی حسین . " بعضی هاشون تازه ی تازه ان" حسین شلوار را گرفت و باز کرد :" من از اینا نمی پوشم. ردشون کن اینا رو. یا هم پس بده " مستوره گفت:" وا! نمی شه که. نپوش خوب"

  حسین شعله ی علا الدین را بالا کشید و لم داد به پشتی . مستوره صدای تلویزیون را کم کرد. اخبار بود. حسین گفت:" تو هم نپوشی ها" مستوره رفت توی آشپزخانه و شروع کرد به غذا پختن. ماهی تابه ها و قابلمه ها را روی هم چید و جا داد کنار قابلمه ها رویی خودش. دستش خورد به کیسه ی فریزری. نشسته بود. گفت:" بیا امسال واسه بچه تولد بگیریم " حسین از توی اتاق گفت : " نمی شنوم چی می گی؟" مستوره برگشت توی اتاق. باد از درز خمیر پوش پنجره ی چوبی رد می شد و عکسهای کاغذی را که مستوره جای پرده چسبانده بود، با خش خشی آرام تکان می داد. شب پره ها دور لامپ می گشتند و هر از گاهی یک کدامشان می سوخت و می افتاد روی فرش تا مستوره فردا جمعشان کند.

   حسین پایش را دراز کرده بود و داشت تخمه های بو داده ی خربزه را می شکست. مستوره استکان چای پر رنگ را گذاشت کنار پای او. میترا را بغل کرد و شیشه ی قنداق را گذاشت توی دهانش. بو یروغن حیوانی پیچیده بود توی اتاق. مستوره گفت:" می گم بیا امسال واسه بچه تولد بگیریم" حسین گفت:" نه" . مستوره گفت:" می شه خونه مهین خانوم اینا اگه بذارن ببینیم" حسین گفت :" نه" مستوره یک شب پره ی سوخته را از روی فرش برداشت و گفت:" فکر کنم گیتی خانم هم حامله اس" حسین چایش را هورت کشید. استکانش را گذاشت توی نعلبکی کنار دیوار و گفت:" این لباسها رو از اینجا جمع کن " دست میترا را گرفت تا بچه چند قدمی راه برود. میترا زمین می خورد و دوباره بلند می شد. مستوره رفت آشپزخانه. حسین گفت :" پاشو غذا رو بیار . امروز هلاک شدم از خستگی".

 

                                                                                                               1 / 6 / 88

 


کلمات کلیدی: داستان کوتاه
من می اخلاقم پس هستم!
ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٥  

    

خلاق گرایی

من فلسفه نمی دانم. فلسفه ام فلسفه ی خودم است . حاصل سالها کلنجار با خودم. بیست و نه ساله ام. تکامل نسبی ای در شخصیتم  حس می کنم . بدم نیامد در این بحبحه ی تغییرات ، باورهای کنونی ام را بنویسم تا یادم نرود یا شاید به درد دیگری بخورد، نمی دانم. چیزی که این روزها بیشتر و بیشتر ذهنم را به خودش مشغول کرده است، چهار چوب گرایی است. چهارچوب به معنای عام. چه اسمش را بگذاریم اخلاق ، چه قانون، چه عرف ، چه شرع و چه هر چیز دیگر. ( من اینجا با ترجیح شخصی ام محدودش می کنم به اخلاق گرایی) اخلاق گرایی را بگذاریم نقطه ی مقابل آزادی بدون محدودیت. به نظرم لزوم بررسی چنین موضوعی در شرایط کنونی جامعه بسیار زیاد است. باور من این است که لطمه ی اصلی را ما از بی قیدی خورده ایم. در طی ده پانزده سال اخیر، یعنی از حدودا سال 1374 که من حافظه ام یاری می کند ، سیر بی اخلاقی ( تحت همان عنوان بی چهارچوبی) روند صعودی داشته است. برای این ادعایم هم استناد می کنم به میزان دروغی که هر کدام از ما به راحتی بر زبان می آوریم، به میزان تملقی که برای به اصطلاح راه افتادن کارهایمان می کنیم، به میزان تظاهری که برای عقب نیفتادن از قافله انجام می دهیم ، به میزان بی تعهدی ای که در هر جایگاه و مقامی به راحتی انجام می دهیم ، به میزان به اصطلاح نارویی که خیلی اوقات به راحتی برای زودتر به مقصد رسیدن می کنیم و کلی استناد دیگر. مثال های بالا را با دلیل احتمالی اش آوردم چون معتقدم گاهی ضرورت ها می توانند توجیه کننده ی بعضی از رفتارها باشد. هر چند هنوز مطمئن نیستم که "رابین هود" کار درستی می کرده است ولی بی شک کارش درست تر از کسی است که دزدی می کند برای بیشتر داشتن. اخلاق نسبی است. قبول . ولی هست. وجود دارد. اخلاق شی تزیینی نیست. از نظر من یک شی ضروری است. جزء حیاتی حیات جمعی است. حالا به فرض درست بودن ادعای من، این بحث مطرح می شود که اخلاق چیست؟ چطور تعیین می شود؟ چه کسی تعیین اش می کند؟ تغییر پذیر است یا محتوم ؟ نمی خواهم زیاد وارد جزییات بشوم و فقط این را توضیح می دهم که از دید من اخلاقیات تشکیل شده از یکسری اصول تغییر ناپذیر و یکسری موارد منوط به شرایط . ( مثل اصول دین و فروع دین! ) ارجاع اصولم به مجموع دستاوردهای بشر است تا حالا( درحدی که مطالعه کرده ام ) . کلی فیلسوف و متفکر و چند هزارتایی پیامبر آمده انذ و یک سری حرفهایی زده اند . تصمیم گرفته ام خیلی دور نشوم از یافته ها و قانون ها تا حالا. کما اینکه حس وجودی خودم ( که البته فقط برای شخص خودم روایی دارد! ) هم کمابیش این گفته ها را تایید می کند. از خلاصه ترینشان نام می برم : ده فرمان موسی. جدا از سه فرمان اول که بر می گردد به اعتقادات شخصی ( اعتقاد به خدای یکتا و عدم عبادت خدایان دیگر و همچنین اعتقاد به روز قیامت ) هفت فرمان دیگر به کار من یکی کاملا می آید و کافی ست : "احترام به پدر و مادر ، مرتکب نشدن قتل، مرتکب نشدن زنا، دزدی نکردن، قسم دروغ نخوردن، عدم شهادت دروغ بر علیه همسایه و دوستان، طمع نورزیدن به همسایه و دوستان " اینها اصول اند. اصول تغییر ناپذیر. تصمیم گرفته ام از این به بعد ارتباطاتم را با دقت با افرادی داشته باشم که به این اصول اولیه باور دارند و سعی می کنند به آنها عمل کنند. حدس می زنم با در نظر گرفتن ده فرمان موسی ( و تبدیل آنها به قوانین دارای ضمانت اجرایی) جامعه سالم تر می شود و زندگی جمعی امن تر. مطمئنم اگر مته به خشخاش بگذاریم کلی موارد متناقض در همین ده فرمان دیده می شود ولی هدف من مته به خشخاش گذاشتن نیست. هدف من پیدا کردن چهارچوبی است که بتوانم راحتتر در آن زندگی کنم و رابطه داشته باشم. برای خود من هم انجام خیلی کارهایی که متناقض این فرامین است به راحتی آب خوردن شده است: می نشینم در ساعت کاری ام در محل کارم و کارهای خودم را می کنم و بابت این ساعتها پول می گیرم، پشت سربقیه حرف می زنم و گاهی آبرویشان را می برم، دروغ که اووووه! گاهی خیلی می گویم و یک عالم موارد دیگر. ولی راستش تصمیمم را گرفته ام که بیشتر دقت کنم. نه به خاطر قیامت  به قول پیامبران ! ، بلکه به خاطر اینکه دلم می خواهد بهتر زندگی کنیم ؛ چه خودم چه بقیه.

 

 


کلمات کلیدی: روزنگار
درد بالای درد بسیار است....
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٤/٢٧  

ندا که کشته شد گفتم درد از این بالاتر هم هست برای یک مادر که دختر نازش، دختر نازنینش ، دختر ماهش با یک گلوله ی فرد احمقی ظرف چند ثانیه کشته بشه؟

سهراب که کشته شد گفتم درد این مادر ، از مادر ندا بیشتره. پسرت نازش، پسر نازنینش، پسر ماهش ، با دو گلوله فرد بیرحمی شاید ظرف چند ساعت کشته شده و قبلش درد کشیده... دردکشیده تا مرده.. این درد رو مادر سهراب همه اش تجربه می کنه و این خیلی سخت تره....

ترانه که کشته شد.... نه خدای من از این هم درد بالاتر هست؟ دختر نازش، دختر نارنینش، دختر ماهش ، عین ماهش....زجر کشیده....درد کشیده... بهش تجاوز شده.... یه مشت آدم احمق نه ، بیرحم نه ، مریض.... مریض روانی ....از این بالاتر نیست. نگین که هست. از این بالاتر نیست..... نیست.... نیست.....

نمی خواستم بنویسم.....

درد بالای درد بسیار است.

 


کلمات کلیدی: روزنگار
سفید . نقد فیلم
ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۳۱  

سفید. یکی از سه گانه های کیشلوفسکی . به بهانه ی دوباره دیدن .

دوباره دیدن فیلم سفید پس از ده سال بهانه ای شد برای من تا نگاه جدیدم را به این فیلم، که قبلا بسیار لطیف توصیفش کرده بودم ، بنویسم.

فیلم ماجرای رابطه ی روبه زوال یک زن و شوهر است . دومینیک و کارول . دومینیک زنی زیبا رو اهل فرانسه است که از دادگاه تقاضای طلاق می کند. دلیلش عدم توانایی جنسی کارول است. کارول آرایشگری ست اهل لهستان. مهاجری در فرانسه . عاشق دومینیک است و نمی تواند باور دارد دومینیک دارد از او جدا می شود.

کارول که از پله های دادگاه بالا می رود پرنده ای سفید روی کتش فضله می ریزد. وارد دادگاه که می شود دومینیک دفاعش ر می کند و وکیل کارول همه را برای او ترجمه می کند. دومینیک در  رای طلاق موفق می شود. همانطور که در ضبط دارایی ها و به آتش کشیدن آرایشگاه موفق می شود. کارول با یک دو فرانکی و یک چمدان در خیابان رها می شود. مردی لهستانی به نام میکولاژ اتفاقی او را در زیرزمین مترو می بیند و با او دوست می شود. کارول با کمک میکولاژ و به صورت غیرقانونی از فرانسه خارج می شود و در همان چمدانش وارد لهستان می شود. میکولاژ از کارول می خواهد در ازای این کار وقتی به لستان رسید شخصی را بکشد. کارول هم قبول می کند. لحظه ای که کارول از چمدانش ،که عده ای دزدیده اند، خارج می شود زمین سفید پوشیده از برف پر از آشغالی را می بیند که او را مطمئن می کند که به خانه اش برگشته است.

کارول که گویا قبل از مهاجرتش آرایشگر معروفی بوده است به کمک برادرش کم و بیش با کار آرایشگری شروع می کند ولی خیلی زود می فهمد برای پول در آوردن باید به یکی از باندهای مافیای اقتصادی بپیوندد. کارول به سرعت پولدار می شود و در این بین هم میکولاژ را پیدا می کند. میکولاژ قرار را به کارول یادآوری می کند و کارول شبی برای انجام ماموریتش _ کشتن کسی که از زندگی سیر شده است - به زیر زمین مترو می رود. آن شخص خود میکولاژ است. کارول با ترفندی او را منصرف می کند. 

کارول و میکولاژ با هم شریک می شوند و پول زیادی به هم می زنند.

همه ی اینها برنامه ی کارول بوده است برای دوباره دیدن دومینیک.

کارول که ابتدا وصیت کرده است همه ی دارایی اش به کلیسا برسد، وصیتانه اش را عوض می کند و دومینیک را وارث کل دارایی اش می کند. بعد در پی مراسم مرگی ساختگی، دومینیک به لهستان می آید . برای دریافت ارثش .

دومینیک در تله ی کارول گیر می افتد. کارول نقشه ای چیده است که در آن دومینیک مسوول قتل او شناخته می شود. دومینیک به زندان می افتد. کارول شبی به دیدار او می رود.  با دیدن حالت او متاثر می شود و چند قطره اشک می ریزد و تمام.

فیلم سفید از نگاه من روایت تغییرات اجتناب ناپذیر  است . تغییر بدون بار ارزشی . کارول در ابتدا مظلوم، ساده و عاشق است. در انتها رند ، پیچیده و باز هم عاشق است. دومینیک در ابتدهامغرور و غالب است. در انتها شکست خورده و مغلوب است. سفید ، رنگ نمادین برای برابری در پرچم فرانسه است. چیزی که در کل فیلم نقد می شود. برابری اتفاق نمی افتد. امکان پذیر نیست. باشد هم به بهای نابودی فرد دیگری تمام می شود. کارول در سرزمین دومینیک له می شود و دومینیک در سرزمین کارول. بالاخره زور یکی به دیگری می چرب کارول می خواهد انتقام رفتار نابرابرانه ی دومینیک را بگیرد. انتقام را می گیرد ولی باز هم  وضعیت ناعادلانه است. نا برابر است.

فیلم سفید روایت شکست خوردن نمادهای خوبی هم هست : کارول چهره ای معصوم دارد . شکست می خورد. عاشق است . شکست می خورد. آرایشگری ساده است. شکست می خورد. ابتدا قبول نمی کند کسی را بکشد. شکست می خورد . انگار رویت فیلم می گوید همه چیز مغلوب پول و نفوذ و زور می شود.

سفید را اگر نماد پاکی بگیریم ، در تضاد کامل است با سرنوشت هر دوی کارول و دومینیک. همه ی رنگ های سفید فیلم انگار یا به گند کشیده می شوند یا چیزی را به گند می کشند . بجز صحنه ای که کارول و میکولاژ سرخوشانه روی یخ ها سرسره بازی می کنند. یک نوع رفاقت فارغ از همه چیز.

شخصیت کارول در فیلم خوب درآمده است. تغییرش باور پذیر است . قابل قبول است مردی کاملا ساده در اثر دیدن بی انصافی ها و خیانت زنش ، یکباره فردی انتقام جو شود. ولی شخصیت دومینیک خیلی پذیرفتنی نیست. اصلا چرا زنی اینقدر بخواهد کسی را آزار بدهد؟ معلوم نیست ستیز دومینیک با کارول سر چیست؟ دومینیک زنی بدجنس ( از نوع اسطوره ای اش ) تصویر شده است. یکجور شخصیت سیاه که هیچ رگه ی سفید یا خاکستری درش به چشم نمی خورد.

پایان فیلم هم برای من قابل قبول است . کارول همه کار کرد که از دومینیک انتقام بگیرد ولی باز هم نتوانست حس اش را التیام بخشد.

فیلم سفید ، پر از نقد اجتماعی ست. انتقاد از تمام شرایطی که نابرابری های اجتماعی را گسترش می دهد . نقطه ی قوت  فیلم در انتقادهایش این است که راه حل ارائه نمی دهد. صرفا روایت گر شرایط است . همین و بس.

نمی شود از سفید نوشت بدون تجلیل از موسیقی تاثیر گذار آن که جدا از فیلم می تواند زندگی کند و وقتی هم با فیلم ترکیب می شود انگار زندگی را در صحنه ها جاری می کند. موسیقی روایت دومینیک و کارول را مثل تانگویی روایت می کند. تانگویی که  در آن ،عاقبت موسیقی کارول ( شخصیت مرد ) هدایت کننده و غالب می شود.

 

                                                       امضا : ماه فیلم بین

 


کنسرت موسیقی علی شمس
ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٦  

کنسرت موسیقی علی شمس در تالار رودکی در روزهای ٩ و ١٠ و ١١ اردیبهشت ماه ساعت ٩ شب برگزار می شود.

اطلاعات بیشتر را در اینجا مشاهده کنید.

 


نفرین ابدی بر خواننده این برگها . نقد
ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٦  

     کتاب " نفرین ابدی بر خواننده ی این برگها " نوشته ی مانوئل پوییگ تجربه ی متفاوتی از خوانش چیزی ست که ما آن را رمان می نامیم. رمان از ساختار سنتی خود که روایت گونه است فاصله می گیرد و به شیوه ای متفاوت نقل می شود. کل کتاب ( حدود 350 صفحه ) دیالوگ است. دیالوگ بین دو نفر : آقای رامیرز و لری پرستار او. خبری از توصیفات مختصر یا مفصل نیست. و مه چیز در قالب گفتگوهای این دو نفر شکل می گیرد. شما از بین گفتگوها پی می برید که این دو کی هستند؟ چه ویژگی هایی دارند ؟ چه گذشته ای دارند ؟ چه کاره اند؟ کجا هستند؟ و احتمالا چه آینده ای دارند؟

من به دو دلیل یکی از ویژگیهای این داستان را پست مدرنیسم می دانم:

1. عدم قطعیت :همه ی اطلاعاتی که خواننده در طی داستان کسب می کند ، نه از طریق اطلاعات قابل اطمینان راوی دانای کل ، بلکه از دو راه دیگر به دست می آید : 1. از طریق اطلاعاتی که هر کدام از کاراکتر ها از خودش در اختیار خواننده قرار می دهد. 2 . از طریق حدسیاتی که هر کدام از کاراکتر ها در مورد دیگری می زند.

هر دو کاراکتر داستان شخصیتی متناقض دارند و در حرفهایشان دروغ هغای زیادی وجود دارد حتی در بخشهایی از داستان متوجه می شویم که آقای رامیرز فراموشی دارد ؛ از این رو بی شک هیچ کدام از این دو منبع اطلاعات نمی توانند برای خواننده قطعی تلقی شوند و خواننده می داند هر چه در مورد این دو فهمیده است صرفا حدسیاتی فرضی ست که می تواند کاملا غلط باشد ! از طرفی خواننده طی داستان متوجه می شود که این دو بارها با هم بازیهای ذهنی راه می اندازند و برداشتهای خود از یکدیگر را در قالب داستانهایی بازی می کنند که گاهی با انکار طرف مقابل روبه رو می شودو باز خواننده نمی داند آیا حق با راوی داستان است یا با کسی که داستانش دارد نقل می شود.

2. خرده روایتها : داستان پر از خرده روایت است. اصلا کل داستان را خرده روایتهایی تشکیل می دهد که از زبان هر کدام در مورد خودشان یا در مورد دیگری نقل می کنند. لری ادعا می کند در ویتنام جنگیده است. بعد ادعا می کند که شوخی کرده است. بعد ماجرای فعالیتهای سیاسی آقای رامیرز مطرح می شود که اغلب این ماجراها را لری بنا به اسنادی که ادعا می کند دارد ، تعریف می کند و آقای رامیرز مدام منکر آنها می شود و ... داستان را خرده روایتهایی تاثیر گذار و به یادماندنی تشکیل می دهد که فارغ از راست یا دروغ بودنشان ، خواننده را به فکر فرو میبرد. اغلب خرده روایتها به مسائل انسانی از قبیل جنگ ( ویتنام ) و حواشی آن ، تاثیر خانواده ( تاثیر پدر لری بر لری و تاثیر آقای رامیرز بر خانواده اش ) ، تلاش برای دفاع از عقیده  ( عضویت در حزب چپ آرژانتین ) و مسائل مهم دیگر می پردازد.

فصل آخر داستان برای من بسیار عجیب بود و نسبی بودن و عدم قطعیت به اوج خودش رسید گاهی حتی شک می کردم که آیا لری و آقای رامیرز این فصل با بقیه یکی اند ؟ کدامیک واقعی ست؟ اینها دو نفرند یا یک نفر؟

انتهای داستان نامه نگاری هاییست که تا حدودی به برخی اطلاعات داستان سندیت می دهد ( اینکه آقای رامیرز واقعا فعال سیاسی بوده است و اینکه بخضی از اطلاعات رمز گشایی لری واقعی ست )و د رعین حال بعضی ها را باز هم سست تر می کند ( اینکه لری در ویتنام بوده است : چون لری در رزومه ی خود از شرکت در جنگ یادی نمی کند ).این نامه ها که پس از مرگ آقای رامیرز نوشته می شود انگار لری را دچار نفرین ابدی ای کرده است که از خواندن و رمز گشایی نوشته های آقای رامیرز به آن دچار شده است.

من فکر می کنم هر خواننده ای پس از خواندن این کتاب، بنا به تجربیات شخصی اش ،  "لری "و "آقای رامیرز"  متفاتی در ذهن خود ساخته است و این آزادی در پرواندن شخصیت حس مطبوعی به خواننده می دهد. حس شراکت در خلق کاراکترها. این حس دلپذیر باعث می شود چیزی که " مانوئل پوییگ " آفریده است فارغ از ذهن او هم هستی ای مستقل داشته باشد. 

 

                                                        امضا : ماه کتابخوان

 


گفتم ... گفت
ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳  

گفت : داری چیکار می کنی؟

گفتم: دارم سعی می کنم داستان بنویسم ولی نمیشه

گفت : راستی چند وقته داستان ننوشتی؟

گفتم : م م م م .... پنج ماه!

گفت : چرا ؟

گفتم : وقت نشده... می رم سر کار نمی رسم

گفت : مطمئنی؟

گفتم : آهان

گفت : تو این پنج ماه چند تا پست گذاشتی تو وب لاگت؟

گفتم : م م م  م ..... حدود سی تا !

گفت : نمی شد نصف این بنویسی و عوضش یه داستان هم حداقل بنویسی؟

گفتم : اصلا به تو چه !

گفت : خوب باشه... فقط پس اینجوری داری می گی که داستان نویسی تو حاشیه است و وبلاگ نویسی اصله نه؟

گفتم : هیچم اینطور نیست... من می خوام داستان نویس بشم

گفت : ولی فرعی ترین بخش زندگی ت حالا داستان نویسی و داستان خونیه... چند وقته کتاب خوب نحوندی؟

گفتم : م م م م .... مشق های کلاسم رو انجام می دم... به غیر از اون هیچی!

گفت : چند تا پست وبلاگ خوندی؟

گفتم : م م م م ..... نمی دونم گیر دادی ها!

گفت : می دونی مغز آدم مثل عضله های بدن آدمه؟ ولش کنی شل می شه؟

گفتم : خوب که چی ؟

گفت : روزمره خونی ذهنت رو روزمره می کنه. دیگه سختت می شه متن جدی بخونی

گفتم : خوب آره ... ولی .... ( داشتم بازی رو آره... ولی رو شروع می کردم.... جلوی خودم رو گرفتم )

گفت : راست راستش رو بگو : تازگی ها کتاب خوب خوندن برات سخت تر از قبل نشده؟

گفتم : م م م م .... چرا.

گفت : همین رو می گم دیگه . یا ادبیات کار جدی تو هست یا نیست. اگه هست باید جدی باشی روش وگرنه می شی نهایتا یه نویسنده ی عامی نویس

گفتم : خوب من که تو وب لاگم چرت و پرت نمی نویسم. همه اش مسائل اجتماعیه.

گفت : ولی به تنبلانه ترین وضع ممکن می نویسیش. مستقیم . مث گزارش.

گفتم : آره ... ولی ( دوباره داشت شروع می شد ) . خوب تو  می گی چیکار کنم؟ من دوست دارم جامعه مو تحلیل کنم.

گفت : اگه این نبودی که بهت گیر نمی دادم. سعی کن این دغدغه ها رو به شکل داستان بنویسی. داری ایده هاتو هدر می دی. مثلا همون پست اونور بوم. این ور بوم. یه داستان محشر می شد بشه. بیخود برداشتی اینجوری نوشتی اش.

گفتم : آره ولی اونجوری خیلی طول می کشه

گفت : بکشه... عوضش کار به در بخوره.... این شکلی شدی مث این زن ها که می شستن سبزی پاک می کردن و حرفهای روزشون رو به هم می زدن.

گفتم : توهین نکن ها! هیچم این چیزا نیست.

گفت : خود دانی. من جای تو بودم اصل وقتم رو می ذاشتم روی ادبیات جدی و اگر وقت اضافه می آوردم می نشستم وبلاگ خونی و وبلاگ نویسی

گفتم : م م م ... رو حرفهات فکر می کنم . شاید بد نباشه وبلاگم رو مدیریت کنم.

گفت : اگه بتونی این کار رو بکنی بهت قول می دم برات وب سایت بگیرم.

گفتم : جدی؟

گفت : اوهوم

گفتم : م م م م.... مرسی به فکر منی.

می گم : مرسی به فکر منی. هلم می دی. گاهی تلنگری می زنی . هر چند گاهی دردم می گیره و گاهی باهات مخالفم ولی خوشحالم باهات هستم. خوشحالم کنارمی . خوشحالم باهات شریکم. توی زندگی. خوشحالم شریکی به این دلسوزی دارم.

این وبلاگ از امروز قراره بهتر مدیریت بشه. هفته ای یک پست میذارم . سعی می کنم یا داستان باشه از خودم یا از بقیه . گاهی نقد می نوسم و گاهی مطلب علمی یا ادبی. اگر هم خیلی اتفاق مهم ( از نظر خودم ) بیافته مثل قبل روزنگار می نویسم. سعی می کنم این آمار روزنگارم تعدیل بشه!

مرسی از همه ی شما خواننده های خوب وبلاگم که همراهی ام می کنین.

                                                                   امضا : ماه مدیر !

 


کلمات کلیدی: روزنگار
برای آقای نویسنده
ساعت ۱۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٤  

آقای نویسنده ! برای شما می نویسم . برای شما که می گین نباید حکم نبودن برای کسی داد . برای شما که می گین هنرمند باید خودش رو جای همه بذاره و درکشون کنه .حتی سیاه ترین ها رو.برای شما که معتقدین حکم های آدمها اغلب اشتباه بوده و این رو تاریخ ثابت کرده . برای شما که می گین هنرمند از جامعه اش تغذیه می کنه . برای شما که می گین " هستی " رو نباید از دست داد به هوای " زندگی " . برای شما که همین جوری هم زندگی می کنین.

آقای نویسنده ! من اینطور نگاه نمی کنم . راستش نمی تونم اینطور فکر کنم . خودم رو می ذارم جای همه . جای جوون تر ها . جای پیر تر ها . جای فقیر تر ها . جای پولدارتر ها . جای زن ها ی خوب ! . جای زن ها بد ! . جای آدمهای بدبخت . جای جانی ها حتی . جای همه . و درک شون می کنم . می فهممشون . حس شون می کنم حتی . همدلی می کنم با هاشون . هم ذات پنداری حتی. ولی اینا نظر من رو عوض نمی کنه . دلم می خواد بعضی ها نباشن . دلم می خواد مث شما هم فکر کنم ولی ته دلم باز هم می خواد بعضی ها نباشن ! یا حداقل آرزو می کنم اصلا نبودن . اصلا نمی اومدن .

من پر از آرزوهای محالم آقای نویسنده ! آرزوی درک همه ی همه ی  آدم ها ،مثل شما از یک طرف و آرزوی نبودن بعضی ها ، از طرف دیگر. من پر از آرزوی محالم . به نظر شما کدام آرزویم زودتر می رسد به واقعیت ؟

                                                 امضا : ماه آرزودار


کلمات کلیدی: روزنگار
پدر ! مادر ! شما متهمید!
ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٠  

(( ** بعد از توضیح یک از دوستان لازم دانستم قبل از اینکه مطلب را بخوانید این را خاطر نشان کنم که متن های من اصلا لزوما شخصی نیستند. هر چند که خیلی این تذکر لازم نبود و بی شک همه خوانندگان من این را فهمیده اند. من جامعه شناس نیستم و لی تحلیل اجتماع را دوست دارم. خیلی از نوشته هایم همین است. نه لزوما تحلیل شخص خودم . نشود قضیه ی نویسنده ای که به خاطر شخصیت داستانش متهمش کردند که چرا شخصیتت آن طور فکر می کند. نگارش . نوشتن و ثبت آنچه هست یا شاید باشد. ممنون . ))

 

بحث نکنید. بی شک شما متهمید. بی بر و برگرد. از همان لحظه ی اول که ژن های پر از عیب و نقصتان را روی هم ریختید و بعضی هایشان قایم شدند و بعضی هایشان آمدند رو. از همان لحظه می گویم متهمید. بعدش شما مادر ها ! هی غصه خوردید از دست پدر ها و هی جنین های بیچاره را ضعیف تر کردید. شما پدر ها ! برداشتید بچه ها را در دوران مزخرف جنگ ساختید و هی ندادید زنتان آهن بخورد و هی همه چیز روی اعصاب جنین بدبخت اثر گذاشت. شما مادرها ! هی بچه را چسباندید به خودتان و هی شوهر هایتان را تحویل نگرفتید و هی شوهرهایتان حسودی کردند به بچه ها و هی شما دو تا از هم دور شدید و دور شدید و دورتر شدید . فاصله تان شد قد این طرف نیاگارا تا آن طرف نیاگارا. شما پدر ها ! هی رفتید سر کار هی پول در آوردید در دوران گند بعد جنگ و هی بیشتر و بیشتر بیرون خانه ماندید و هی کمتر و کمتر بچه را دیدید و کمتر و کمتر بغلش کردید و کمتر و کمتر شناختیدش. شما مادر ها ! هی رفتید فکر کردید چه چیزهایی دلتان می خواسته و در دوران گند نوجوانی شما نمی شده است آنها را انجام داد و همه ی آنها را ریختید روی سر بچه ها. بعضی هایتان هم بدتر . هی گفتید درس ، درس ، درس. شما پدر ها ! هی فشار سالهای مزخرف دهه ی شصت را آوردید خانه و هی اخمالو و بداخلاق خاکستری آن روزها را خاکستری تر کردید. هی نرفتید مادر ها را بوس کنید . هی ما یاد نگرفتیم عشق چیست و هی دنبالش بیرون خانه گشتیم. شما مادرها ! هی خجالت کشیدید و هی بیشتر فرو رفتید توی خودتان . شما پدرها ! کم کم دنبال گونه هایی گشتید که کمتر سرخ بشود و دنبال لب هایی گشتید که راحت تر حرف بزند. راحت تر ببوسد. شما مادرها ! فهمیدید! به روی خودتان نیاوردید. از قبل سرد تر شدید. از قبل ساکت تر شدید. از قبل به ما بیشتر چسبیدید. شما پدرها ! هی باز هم کار کردید. هی کمتر خانه پیدایتان شد. خانه هم که بودید غر زدید . هی . سر در گنجه. سر دم خر . دم گاو . دم مورچه حتی . شما مادر ها ! این غصه ها را ریختید توی غذا . دادید به خورد بچه ها. شما پدر ها ! هی سنگ خواهر های سیندرلاییتان را به سینه زدید . هی به زور خانواده را چسباندید به خانواده . با چسب های بنجل دهه ی هفتاد. همان ها که مثل آب دهن مرده اند . تف مرده . هی خواهر های سیندرلایی موش دواندند توی خانه تان و هی شما گفتید ایشالله گربه است. شما مادر ها ! هی عین این مادر مرده ها ( گیریم راستی هم مادر مرده بودید ) کوتاه امدید و هی به روی خودتان نیاوردید و عوضش سفره چیدید از این سر میز تا آن سر میز . هی پختید . هی شستید . هی روفتید و هی توی دلتان به خودتان فحش دادید. گاهی هم بلند بلند. بدتان نمی آمد بچه ها واقعیت ها را بفهمند. نمی گفتید هم می فهمیدند. بچه ها امدند توی تیم شما و شما خوشحال پزش را به خواهر های سیندرلایی می دادید و توی دلتان قند آب می شد که ورق دارد بر می گردد. هم پز درس و مشق بچه ها را می دادید و هم بچه ها گاهی حال گیری های خوبی می کردند . شما پدر ها ! هی خودتان را زدید کوچه ی علی چپ . هی وقتتان را با کارتان ( که حالا دیگر باهاش می شد هزار تا شلوار خرید ) پر کردید و هی گاهی دوباره چسب آب دهن مرده ای را به کار برید و گاهی سر لحاف ملا دعوا راه انداختید و فکر نکردید گوشهای بچه ها ، روحیه شان ، چشم هایشان ، همه دارد حک می کند کارهای شما را . حس هایتان را. نگاه هایتان را. شما مادر ها ! هی یادتان نیافتاد خودتان توی جوانی چه احساساتی داشتید و هی علاوه بر چشمهای خودتان ، جلوی چشم های بچه ها را هم گرفتید و هی بچه ها از لای انگشتهای شما آنچه را می خواستند دیدند . شما پدر ها ! هی گیر دادید . گیر سه پیچ . سر مو . سر لباس . سر سینما . سر مهمانی . سر همه چیز . هی همه چیز را ماست مالی کردید و با یکی از همین شمع خاموش کن ها سر هر چیزی را که فکر می کردید می تواند روزی روشن شود ، خاموش کردید و هی سرتان را بالاتر گرفتید از بچه ی سر به راه و درسخوانی که یکدفعه دیدید قد کشیده و از شما و زنتان کمکی بهتر است .

پدر ! مادر ! حوصله ندارم برایتان ریز ریز ماجرا را توضیح بدهم . فقط بدانید متهمید. نه می توانید وکیل بگیرید ، نه می توانید دفاع کنید . گیرم همه ی زندگی تان را پای بچه گذاشته باشید یا هر چه در توانتان بوده و یا هر چه بلد بودید . فرقی نمی کند . دوران " العمال بالنیات " گذشته است . عمل با نتیجه اش اندازه گیری می شود این روزها . نتیجه تان خداوکیلی تعریفی ندارد. خسته نباشید . چی ؟ می دانم . ما هنوز مادر و پدر  نشده ایم . بی شک بچه های ما هم ما را می نشانند و متهممان می کنند . سر همه چیز بازخواستمان می کنند . از ژن های معیوبمان گرفته تا خانواده های بیخودمان . این ولی چیزی را عوض نمی کند . ما متهم باشیم یا نه ، در حکم شما تغییری حاصل نمی شود . شما متهمید !

 

                                  امضا : ماه قاضی


کلمات کلیدی: روزنگار
نکنه...
ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٤  

داشتم با یکی از هم مدرسه ای هام که حالا همکارم هم هست حرف می زدم . ما هر دو توی کار آموزش هستیم. و هر دو درسهای بی ربط به آموزش خونده ایم و هر دو دوست داریم با بچه ها و نوجوون ها کار کنیم و هر دو فعلا قراره بمونیم توی این دیار العجایب!  گفت : سارا هم رفت . محبوبه هم داره می ره ( این ها هم هم مدرسه ای و همکار ما بودن ) گفتم : چه حیف! گفت : نکنه یه روزی که این مملکت سر و سامونی گرفت و همه برگشتن ، بشه قضیه ی نو که اومد به بازار و اینها ! بعدش ما بشیم کهنه و بشیم دل آزار؟ گفتم : نه . گفت : نکنه مامان ها ترجیح بدن معلم بچه شون از فرتگ برگشته باشه و بگن اینا بهترن ؟ گفتم : مگه می شه ؟ گفت : نکنه مدرسه ها بگن لابد اونا که از خارج اومدن بهترن و بعد ماها رو نخوان ؟ گفتن : وا! مگه می شه ! گفت : نکنه همین دوستهای خودمون که رفتن و حالشو بردن بیان به ما بگن : آخه شما که اروپا نرفتین... شما که آمریکا رو ندیدین.... شما آخه از همه بی خبرین موندین پشت کوه .... گفتم : نگو! فکر نکنم . گفت : نکنه .... گفتم : نه ! فکر نکنم .

                                                                                                   امضا : ماه و نه !


کلمات کلیدی: روزنگار